ღغریب آشنای منღ

ღ !قرارمان،فصل انگور!شراب که شدم بیا،تو جام بیاور،من جانღ

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟
دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را
نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن
رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را
نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر
دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...! 
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

خاطراتی که آدم هاش رفتن و دیگه نیستن؛

غم انگیزه!

اما خاطراتی که آدمهاش هستن و

دیگه مثل قبل نیستن؛از اونم غم انگیزتره...

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من و تو،

 

توی این دنیا یه درد مشترک داریم.... 


دوتامون خسته ی دردیم،رو قلبامون ترک داریم...
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آســـایش دو گیتی تفـــسیر این دوحـرف اسـت...

آقــــــا کنـــــــارِ بـانـــــــو....

بــــــــانو کـــــنارِ آقـــا...


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

 دل دچار آتش و شانه اسیر زلزله ...

کاش میشد با خودم احساس همدردی کنم ! 

نوشته شده در شنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آدم‌هائی هستند که با شنیدن " بگذاردوست‌ات داشته باشم "
مثل کلاغی که سنگ دست کسی دیده باشد بال به فرار باز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند
می‌روند می‌نشینند
روی بالاترین شاخه‌ی خشک ِ بلندترین درخت ِ دورترین
جائی که نفس ِ پروازشان بند آمده باشد .
می‌نشینند تا سرخ ِ خون‌پاشیده‌ی  غروب را ببینند ...
نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

سلام گنجشک ها

آیه های صبح

رسولان بیداری

امروز کدام انار ترک برداشته؟

غنچه خندید؟

راستی گنجشک ها

امروز چه؟می آید؟
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

مـرده ام ؛ ایـن نـفـس تـازه ی مـن فـلـسفـه دارد
روی پــا بــودن ایـن بـــرج ‌ِ کــهــن فـلـسـفـه دارد

سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"
تیـشـه بـر سـر زدن «سنـگ شکن» فلسفه دارد

دوستـی بـا تـو میـسّـر کـه نـشـد نقشه کشیدم
بـا رفـیــقــان شـمـا دوســـت شــدن فلسفه دارد

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و هـمـین "حیـف" خودش مـطـمـئـنـا فلسفه دارد

آمــدی بــر ســر قــبــرم ، نـشـد از قـبــر در آیــم
تـازه فـهـمـیـده ام ایـن بـنـد ِکـفــن فـلـسفه دارد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

برای تنهایی ام،در کافه ای

میزی رزرو کرده ام!

این سوی میز منم،

آنطرف زنی که بی شک عاقل نیست...!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺁﯾﯽ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺭﻭﯼ، ﻣﻨﻈﻢ ﻭ ﺩﻗﯿﻖ،

ﮐﺴﯽ ﻗَﺪﺭَﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ

ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭﺕ ﺳﺎﯾﻪﺑﺎﻧﯽ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

ﺳﺎﯾﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ

ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻭ ﻫﺴﺖِ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﺗﻮﺳﺖ

ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮ ﻣﯽﺗﺎﺑﻨﺪ

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﮏ ﺷﺐ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﻧﯿﺴﺘﯽ

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﻣﻠﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﻗﺺ

ﻫﻤﻪ ﺷﯿﻔﺘﻪﺍﺕ میشوﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽﺳﺮﺍﯾﻨﺪ، ﻋﺰﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯼ

ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﻢ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﺩ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺵ! ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺵ

ﻣﻌﺪﻥ ﻧﻮﺭ، ﻣﺨﺰﻥ ﺑﺨﺸﺶ

ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨﺪ،

ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺗﻮﺳﺖ

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﺵ

ﺗﮏ ﻭ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ...
نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
 
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
 
آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم
 
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
 
حتی نفس هــــــــــای مـرا از مـن گرفتند
 
من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست
 
دنیــــای مرموزی ست مـــا باید بدانیــــــــم
 
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست
 
باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد
 
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست
 
من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر
 
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا بــــا تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مـــــــــرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تـــو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمــزمه ام را همــــه شهر شنید
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

حواسم پرت شده

افتاده توی خیال تو

دیگر دستم نمی رسد که برش دارم

اینقدر که خیالت دور است....
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!

دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!

روی زانو بنشینی و به صدها ترفند

از لبم مزه ی  گیلاس چشیدن...ممنوع!

مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد

تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!

مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن

پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!

باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب

غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع! 

چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...

گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!

عصر یک جمعه بیا بهر ملاقات...ولی

سر ساعت به قرارم نرسیدن...ممنوع!

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

آمدی ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ ! ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ  ؟

ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺧﯿﺲ  ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺩﺭ ﺳﻼﻡِ ﺗﻮ ، ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽﺍﺕ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ ...

ﻗﺼﺪﺕ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ، ﮐﻪ ﻧﻤﺎﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺟﺎﺫﺑﻪﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺥِ ﻣﻦ ﺑﮑﺸﯽ ؟

ﺷﺎﺧﻪﯼِ ﺳﯿﺐِ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺘﮑﺎﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺟﺎﯼِ ﺍﯾﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ، ﻟﺐ ﻧﺰﺩی

ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ، ﻟﺐ ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺑﺲ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﯼِ چشم تو شدم ؟

ﺩﻟﺖ ﺁﻣﺪ  ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺳﺮ ﺑﺪﻭﺍﻧﯽ، ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺟﺮﻡِ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻦ ﺍﺯ ﻋﺸﻖِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﯿﻦِ ﻗﻀﺎﺕِ ﻫمه ﺩﺍﻧﯽ ! ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﭼﺸﻢ ﺁﺗﺶ ! ﻣﮋﻩ ﺭﮔﺒﺎﺭ ! ﺩﻭ  ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺎﺷﻪ !

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ، ﺑﭽﮑﺎﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ؟

ﺑﺎﺷﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ ، ﺍﯾﻦ ﺗﻮ ، ﺑُﮑﺸﻢ  ﺭﺍﺣﺖ ﺑاش 

ﻭﻟﯽ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ، ﺑﺮﻭﯼ
نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم
 
غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم
 
نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را
 
بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم
 
نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را
 
به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب -  بگیرم
 
چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو
 
من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم
 
چقدر می شود آیا در این کرامت آبی
 
شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم
 
حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر
 
به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »
 
خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من
 
نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم
نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گاهی خیال میکنم از من بریده ای!

بهتر زمن برای دلت برگزیده ای!

 

از خود سوال میکنم ایا چه کرده ام؟

در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟

 

فرصت نمیدهی که کمی درد دل کنم!

گویا از این نمونه مکرر شنیده ای!

 

از من عبور میکنی و دم نمیزنی!

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!

 

یک روز می رسد که در اغوش گیرمت!

هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
 
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
 
 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
 
این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود
 
 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
 
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
 
 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
 
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
 
 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
 
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
 
 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
 
می تراینم آن بلند بلا عاشقت بشود
 
 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
 
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
 
 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
 
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
 
 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
 
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
 
 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
 
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بگیر این دستهای خسته را
 
شعری بخوان با من
 
خدا محدوده ی بعضی گناهان را نمی پرسد...
نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

خوابی را که دیشب دیدم

بر می دارم و می گذارم توی فریزر

تا این که روزی خیلی دور از امروز وقتی پیر و ناتوان شدم

آبش کنم بعد گرمش کنم و بنشینم و پاهای سردم را توش فرو برم.....
نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه


یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام


بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه

تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من


هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه

از قلم موی ِ اجاق و مینیاتورهای ِ دود


چایی ِ قوری ِ چینی دم بیاید، وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت


من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم


پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب


درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو


نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

کاشکی از خاب ِ شعرم برنخیزم تا ابد


طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ﻣﻬـــﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ

ﺗﻮ ﺩﻝ ِ ﻫﻤﻪ ﻣﻬـــــــــﺮ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ...

ﻫﻮﺍ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﯿﺸﻪ ....

ﻓﻘﻂ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻣﻬـــﺮ ِ ﺍﻭﻧﯽ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﺘﻮﻥ

ﮐﻪ ﻣﻬﺮ ِ ﺷﻤﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻝﺍﻭﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ

اﮔﺮﻧﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﭘﺎﯾﯿـﺰﯼ ِ ﭘﺎﯾﯿـﺰﯼﻣﯿﺸﻪ ....

مهرتان پر مهر!


نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

همه ساعت ها را عقب بکش...


جز ساعت دلت را


می خواهم هر روز یک ساعت


بیشتر مرا دوست بداری!"

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام

من را ببخش مرد غزل هـــــای ناتمام

من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکرهــــای خام

این حرف ها درون دلم درد می کشید

این حرف هــــا وجــــود مــرا داد التیام

گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض!

گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

گفتی نگاه هــــرزه ی من با تو جـور نیست

گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک

مابین پلک هــــــای تـــــرم، کــــرد ازدحــام

می خواستــــم فقط بنویسم چرا؟چرا؟

می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست

خو کرده ام به عادت دنیــــــای بی مرام

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستــم

من با هزار درد غم انگیز، آشنام!

شاید غزل هوای دلــــم را عوض کند

شاید رها شوم کمی از این ملودرام

این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند

این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

تو پست مدرنی و مضامین دل آزار

من اهل دل و چای هل و لعل نگارم

تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم

تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار

من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز

تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گاهی خیال میکنم از من بریده ای!

بهتر زمن برای دلت برگزیده ای!

 

از خود سوال میکنم ایا چه کرده ام؟

در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟

 

فرصت نمیدهی که کمی درد دل کنم!

گویا از این نمونه مکرر شنیده ای!

 

از من عبور میکنی و دم نمیزنی!

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!

 

یک روز می رسد که در اغوش گیرمت!

هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


بانو قبول کن که عزیز دلی خودت

دریای عشق من تویی و ساحلی خودت

شعر من از غرابتِ طرز نگاه توست

تلفیق شعر حافظی و بیدلی خودت

قابل ندارد ای به فدای تو شعر من!

باید قبول کرد خودت قابلی خودت!

اصلاَ پی لوازم آرایشی نرو!

اصلاَ نیاز نیست...خودت خوشگلی خودت!

آنقدر ساده ای و صمیمی که روشن است

با عاشق خودت تو هم آب و گلی خودت

گیرم که سوخت خرمن عمرم به پای تو

در چشم من عزیزترین حاصلی خودت

تنها کلید خانه ی قلبم به دست توست

ترکم نکن که صاحب این منزلی خودت

من ناخدای کشتی طوفان شکسته ام

تو تا همیشه سبزترین ساحلی خودت

من مردِ ناتمامِ غزلهای غربتم

حتی بدون من تو زن کاملی خودت
.
.
.
با احترام، این غزل تازه را بخوان

البتّه ای عزیز اگر مایلی خودت...

نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

سال ها عاشق یک شخص مجازی سخت است


در خیالات خـودت قــصـــــر بسازی، سخت است

مثل این است که کودک شده باشی، آن وقت


هـــــی تـــو را باز نگیرند به بازی، سخت است

اینکه دنبــــال کنـــی سایــــه ی مجهولـــــی را


تا به هم خوردن خط های موازی، سخت است

این کـــه یک عمر بدون تــــو قــــدم بـــــردارم


بین دروازه ی سعدی و نمازی، سخت است

گاه جغرافی چشمان تو خیلی ساده ست


گاه اثبات تـــــو از راه ریاضـی، سخت است

زیـر پیراهن گل مخملــــی ات پیچیده ست


عطر نارنج ولی دست درازی، سخت است

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی

با توام ! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پردرد است ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین! عشق که نه ، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه ٬ دل دیوانه ی من کور که نیست

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من ٬ می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هی شعر پشت شعر دلم وا نمی شود

این شعرها بدون تو زیبا نمی شود

در خلوت شلوغ خودم باز بی کسم

«تنها» میان جمعیتی جا نمی شود

من هم شدم «شما»؟! نه عزیزم نمی شود

آخر بدون تو که «من»م ...«ما» نمی شود!

می خواستم تو «او» بشوی مثل دیگران

می خواستم به جان تو ..اما نمی شود

یاد تو مثل کوه...دل من شبیه باد

من رفتم و نشسته دلت پا نمی شود

دارا شدی و چتر خریدی برای من

سارای زیر چتر که سارا نمی شود!

دربند و هفت تیر و مصلّا کنار تو...

بی تو بهشت جای تماشا نمی شود

گشتم...نگرد...نیست...کسی مثل ما دوتا

عاشق نبوده...نیست...نه...پیدا نمی شود

شاعر تویی و شعر کم آورده پیش تو

این شعر بی حضور تو امضا نمی شود.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

زندگی بی تو محال است تو باید باشی

قلب من زیر سوال است تو باید باشی

صحبت ازخانه ی من نیست فراترازاین

شهرمن رو به زوال است توباید باشی

مطمئن باش پرستو, غم آخر این نیست

این غزل میوه ی کال است تو باید باشی

فال حافظ زدم و لپ کلامش این بود

زندگی بی تو محال است تو باید باشی

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

برای تو و خویش ... چشمانی ... آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را ... در ظلماتمان ... ببیند.

گوشی که،

صداها و نشانه ها را ... در بی هوشی مان ... بشنود.

برای تو و خویش ... روحی که ... این همه را ... در خود بگیرد و بپذیرد.

و زبانی که ... در صداقت خود ... ما را از فراموشی خود ... بیرون کشد.

و بگذارد ... از آن چیزها ... که در بندمان کشیده ... سخن ...بگوییم.

گاه ... آنکه ما را ... به حقیقت می رساند ...خود ... از آن عاری است.

زیرا ... تنها ... حقیقت است ... که رهایی می بخشد.

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

جرم جهنمیان س.ک.س و مشروب بود


و پاداش بهشتیان س.ک.س و مشروب


آیندگان ما به سادگی ما میخندند


تو می فهمی؟


من نمی فهمم


فرق حوری با فاحشه چیست ؟


یکی در استخدام خداست و دیگری در استخدام بنده ی خدا


خدایی که به پیروانش حوری رشوه میدهد و بهشتی که فاحشه خانه است


کدام یک بی گناهند؟


فاحشه ای که از سر ناچاری اینگونه شکمش را سیر میکند


یا حوری که لذت تنش پاداش کارهای خوب بندگان است؟


تو میدانی ؟


من نمیدانم


"صادق هدایت"

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

سیگارهای بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی .... زن گرفته

دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

با خیالت... حتی با خیالت ...

لبخند هست، شادی هست، بوسه هست و

 آغوشی هست که من در آرامش آن هر شب به خواب می روم ...

با خیالت "عشق" هست ...

برای حس خوشبختی حتی خیالت کافیست ...


نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید
و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

خدا کند که پر از عشق مادرت باشی
خدا کند که پر از مهر مادرم باشی

همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد
تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دقایقی بود که روبرویش نشسته بود، با آن صورت اندکی گرد و سفید با موهای

مواج و براق سیاه رنگش. گیسوان انبوهی که وقتی دور گردنش میریخت با

سفیدی گردن چون مرمرش تعارض بسیار دلپذیری داشت. خیلی بلند نبود اما

وقتی آنها را دسته کرده و از کنار میبست جای هرگونه بحث و گفتگو را بر

گوینده می بست.

نشسته بود و تند تند حرف میزد و گاهی چال کوچکی کنار گونه اش ایجاد میشد.

مرد بالاخره تمام جرات و توانش را یکجا جمع کرد و نیم خیز شد روی او و در

حالیکه دستش را اندکی دور گردنش حلقه کرد از کنار گردنش بوسه ای نرم و

شیرین زد. از آن بوسه های نطلبیده ای که طعم چای و نبات در عصری پاییزی

دارد.

چند لحظه ای سکوت شد و بعد دخترک با آرامش، انگار که پدیده ای ماوراء

الطبیعی رخ داده باشد پرسید: این چی بود؟

- هیچی. تو ادامه بده. اگه این کار رو نمیکردم سکته میزدم.

او هم در حالیکه تظاهر میکرد اتفاقی نیافته سعی کرد سررشته کلام را از

جایی که قطع شده بود ادامه دهد. به آرامی گفت بله، بله. تو گویی براستی

بدنبال سررشته چیزی بود.

-  آره داشتم میگفتم. من با نمایشنامه های فرانسوی بیشتر حال میکنم. میدونی

فضای رئال و در عین حال سورئالی داره. پره هم از اسمای قشنگ مثل آلن،

بریژیت، ژان فرانسوا و ماتیلد و اینا.

مرد هنوز از شیرینی آن بوسه کوک بود و بحال طبیعی بازنگشته بود،

رطوبت پوست دخترک را روی لبش هنوز حس میکرد.

در حالیکه مدام از این جیب به آن جیب دنبال چیزی میگشت

و صدایش کمی به هن هن افتاده بود گفت:

- ببین حقیقتش من هم یه جورایی کارهای ادبیات نمایشی فرانسه رو دوست دارم.

خیلی هم دوست دارم. مثل ژان کلود کاریر اما همه چیز انگار فقط همون جا توی

همون فضای بسته رخ میده. با دنیای بیرون از تو خودش رو همسان نمیکنه.

انگار داری از دریچه یه شهر فرنگی به دنیای کس دیگه نگاه میکنی.

- شهر فرنگی چیه؟

- فراموش کن. به سن تو قد نمیده گمونم.

مرد در حالیکه آنچه میجست را یافته بود و انگار خیلی هم از این بابت خرسند

بود، یافته خود رو بین دولب خود و در انتهای سمت راست گذاشت

و کبریتی رو افروخت.

- چقدر دود میکنی! خفه نکن خودتو!

-  امروز این اولیه. و ارام زیرلب گفت و امشب بیشتر هم میشه.
     
-چی میگی با خودت؟

- هیچی.

و با آتش کبریت آنرا به سبک خاص خودش گیراند.

شعله را با دود بازدم خاموش کرد.

دخترک چند دقیقه ای بود رشته کلام را به جایی دیگر برده بود.

باز شروع کرده بود راجع به دوستانش صحبت کردن و اینکه چقدر پسران جوان

در اطرافش برایش دلبری میکنند. از آن نوع مکالماتی که چندان رغبتی در مرد

برنمی انگیخت تا درگیرش شود. زندگی به او یاد داده بود در عرصه ای که

احتمال باخت دارد وارد بازی نشود. بناچار فقط سری تکان میداد

و هر از گاهی از کف شیری روی لاته اش میچشید. مرد هنوز درگیر تقابل

بازوان سفید و زیبای فرد مقابل بود با گیسوان سیاه رنگش بود.

- من باید برم کم کم. چندتا از دوستام اومدن باید حتما ببینمشون. گوش میدی؟

- نه. خوشم نمیاد از دوستات.

- اصلا به حرفام گوش میدادی؟ حالت خوبه چته؟

- عذر میخوام. درگیر یه مسئله مهم بودم.

-راستی نگفتی چرا اینقدر به ادبیات نمایشی آمریکا علاقمندی.

کی بود عشقت اون یارو؟ تنسی ویلیامز یا سالینجر؟

- فضای کارهاشون گرمه. تو رو با خودشون میبرن. درگیرت میکنن.

وادارت میکنن باهاشون تا اون سر دنیا بری.

مرد لحظه ای مکثی کرد و با صدایی آرامتر ادامه داد:

- همیشه یه مردی هست تو قصه هاشون که یه نفر رو خیلی دوست داره.

اما نمیتونه چیزی بهش بگه.

- خوب چرا؟ دردش چیه؟

- میترسه.

-از چی؟

- از اینکه مبادا طرف او رو نخواد.

از اینکه فقط بهش بچشم مرشد نگاه کنه نه عاشق.

میترسه یهو همه چیزای قشنگ دنیاش دود بشه بره هوا و دیگه اون رو نبینه.

مرد به ارامی انگشتان دست چپ دخترک را که به سپیدی برف بود و

روی میز کنار فنجان به زیبایی لمیده بود لمس میکرد و

دخترک هیچ مقاومتی از خود نشان نمیداد. مرد ادامه داد:

- از اینکه نتونه دیگه دستای اون رو لمس کنه.

- اوهوم. خوب مگه چی میشه؟

مرد نیم نگاهی به پیاده رو که داشت کم کم تاریک و شلوغ میشد انداخت.

باری روی سینه اش بود انگار که اندکی سنگینی میکرد.

- اونوقت تمام کافه ها و میکده ها رو باید دربدر دنبالش بگرده.

تمام آدمهای این کوچه های لعنتی رو باید وارسی کنه تا باز پیداش کنه.

میدونی تو این شهر چنتا جا مثل این هست؟

- گمونم خیلی.

-  آره خیلی! میدونی همیشه یه قهرمانی هست که همه ازش فقط توقع دارن و

تنهاست. تو زندگیش همه میرن اما کسی نمیاد.

میدونی آدم رو یاد تابستونای گرم و طولانی میندازه.

و مرد با گفتن این جمله همچنان که دستان نرم و لطیف دخترک را

به آرامی رها میکرد آهی عمیق کشید که با پکی عمیقتر به سیگارش توام بود.

دخترک با اندکی ذوق این فضای سنگین را شکست:

-میدونی این تحلیلهای عجیب و غریب ات رو خیلی دوست دارم استاد جان.

اما باید برم قربونت. فعلا خدا نگهدار.

دخترک او را با حالتی نیمه رسمی بغلی کرد به رسم وداع.

بوی عطرش با اندکی رطوبت یا چیزی شبیه آن که بی شک از بدن پرحرارتش

برمی خواست وارد مغز مرد شد. و سرتاسر وجودش را به رعشه انداخت.

دلش میخواست زمان همانجا متوقف میشد و همه در سرجای خود میخکوب

و بی حرکت تا ابد میماندند.

ارام زیر لب طوری که فقط برای خودش قابل فهم بود گفت:

- تو هم آدم رو یاد تابستون میندازی لعنتی.

مرد رفتن او را از پشت با ولع تماشا کرد.

بسان تماشای کشتی که در دریای پهناور به سوی لنگرگاهی در آنسوی افق

میخرامد.

چیزی شبیه حباب های کوچک هوا درون سینه اش غنج میزد و میترکید.

- خوشتون اومد؟

- بله؟

- از قهوه لاته تون راضی بودید قربان؟

مرد با صدای جوانک کافه چی به خود آمد.

- بله واقعا. اونقدر خوب بود که ازت میخوام بازم تکرارش کنی.

و جوانک را با رضایت راهی پشت میزش کرد.

مرد در صندلی راحتی بیشتر فرو رفت و به ستون دودی که

به سمت سقف میرفت چشم دوخت. تنباکو و قهوه داشت ارام ارام اثر میکرد. 

صندلی مقابل اونقدر خالی بنظر میرسید که انگار هیچوقت کسی آنجا نبوده...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

چیزی نیست فقط یه حرفه... یه حرف از 32 حرف فارسی...

یه حرف مثل بقیه... مهم نیست چندمین حرفه...

مهم نیست توی کدوم یک از روزهای اول دبستان یادمون دادن...

 مهم نیست کجای الفبا می شینه....

مهم اینه که پشت خیلی از واژه های دلم نمی شینه...

"میم" رو می گم... "میم" مالکیت... که باید بچسبونمش به "مهربان"

و خطابت کنم "مهربانم" تا باورم بشه تمام مهربانی تو مال منه....

 تا بذارمش دنباله "نفس" و خطابت کنم "نفسم"

 تا باورت بشه بهونه نفس کشیدن منی...

تا تلفظش کنم بعد "محبوب" و خطابت کنم "محبوبم"

 تا خیال کنم به من تعلق داری.... تا....

باید پشت تمام واژه های دنیا "میم" بذارم... خطابت کنم:

جانم، عزیزم، بهترینم، بزرگم، امیدم، پناهم، رفیقم، دلکم، . . .

اما... زور که نیست... یه حرفه... ولی نمی شینه... پشت هیچ واژه ای...

وقتی "مالکیتی" در کار نیست... یه حرفه....
َ
 ولی همین یه حرف فاصله ی بین داشتن و نداشتنه...!

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر...

دوستم داری ولیکن من تو را... خُــب بیشتر!


لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم

گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر


غیر معمولی ست رفتار منو شک کرده اند...

اهل خانه، دوستــانِ آشنا خب بیشتر


اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل ..

شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد


ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم

نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!


نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم

دلش می خواهد آن «بامی که برفش بیشتر...» باشد


نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد

چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟


چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم

که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من

خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی

چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی

ببین نی‌های اشکسته به گورستان چو می‌آیی

بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی

زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی

هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش

که می‌ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

یک زن!

اگر بخواهد

حتی می تواند با صدایش

تو را در آغوش بگیرد....


نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

جایی  که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم!

نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم!

من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم!

تو آمدی ، بیست سال دیرتر

من از انتظار تو پیرم...

تو از منتظر گذاشتنم جوان...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو پرسیدی و مجبور شدم مساله را...!

 

 من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند  "فاصله" را

 

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را

 

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را

 

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!

 

عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

قصه یک جدایی

مرد گفت : دوستت دارم

سخت ، دیوانه وار

انگار که قلبم را شبیه شیشه ای

در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم

مرد گفت : دوستت دارم

به عمق، به گسترای کیلومترها دوستت دارم

صد در صد

هزار و پانصد در صد

صد در بی نهایت ، در بی کران در صد

زن گفت : با ترس و اشتیاقی که داشتم

خم شدم

لب بر لبت نهادم و دل بر دلت

و سرم را بر سرت تکیه دادم

و حال آنچه که می گویم

تو چون نجوایی در تاریکی مرا آموختی

وخوب می دانم

که خاک چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش

آخرین و زیبا ترین کودکش را شیر خواهد داد

اما گزیری نیست

گیسوانم پیچیده بر انگشتان کسی است که

روی بر مرگ نهاده

و این سر را رهایی ممکن نیست

تو رفتنی هستی

حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری

تو رفتنی هستی

حال اگر چه مرا رها سازی

زن سکوت کرد

در آغوش هم فرو رفتند

کتابی بر زمین افتاد

پنجره ای بسته شد

از هم جدا شدند

ناظم حکمت

مترجم : یاشار یاغیش

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من هنوزگاهی

یواشکی خواب تو را می بینم ...

یواشکی نگاهت می کنم ...

صدایت می کنم ...

بین خودمان باشد

اما من

هنوز تو را

یواشکی دوست دارم...

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

چشمهایت آرام

خستگی را ز تنم می دزدد

مثل گیرایی یک فنجان چای

در برِ سایه ی آن کهنه درخت

روی فرشِ چمنِ چشمانت

زیر گستردگیِ مژگانت

قندِ شیرینیِ آن لبهایت...

دلِ من کوچک و تنگ

در کجای دلِ خود من بکنم پنهانت ؟ََ

 


نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود

به ترک خوردن دیوار قسم، آمده بود

 

پیش من پای همین سفره افطاریمان

به همین قلب گرفتار قسم، آمده بود

 

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

به شفای تن بیمار قسم، آمده بود

 

بوسه می داد به پیشانی من، می خندید

به همین ماه شب تار قسم، آمده بود

 

بعد از افطار ندیدم که کجا رفت، ولی

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود…

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |



خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری


مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری ؟


دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن


بگذر از کشـتـن و ســرسختـی وخـود آزاری


ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا


" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "


لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است


واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری !


حکــم سختیـست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن


تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری


شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم


بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

روزه ام را باز با آغوش تو وا می کنم

تا سحر چشمان مستت را تماشا می کنم


بی مهابا صورت ماه تو را می بوسم و

از همین امروز عید فطر برپا می کنم


چشم وگوش وبینی ولب را به دنیا بسته ام

تشنـه ی عشـق تـوام اما مدارا می کنم


در نماز ظهر رکعتهای من گم می شود

عصر ها خود را در آغوش تو یدا می کنم


ای عزیزان زندگی کاری که با یوسف نکرد

من پس از افطار آن را با زلیخا می کنم


روزه دارم هر چه می بینم دلم لک می زند

بین این مو گنـد میــها یاد حــوا می کنـم


هر که می آید نویدم می دهد عاشق شوم

تا برای عشق جایی نیست ، بی جا می کنم


در خیابان دختران خوب می بینم ولی

بــا زبــان روزه ام استـغـفــرالا می کنـم


روزه ی مریم نشسته بر لب معشوقه ام

آخرش یک روز من این روزه را وا می کنم.


نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


نیمی از جــان مرا بردی ، محبت داشتی

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی

بر زمیــن افتــادم و دیدم بــه سویم می دوی

دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی

خانه ای از جنس دلتنگــی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش

اندکــی  در  مهربانــی  نیــز  همّت  داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

این که دل تنگ توام اقرارمیخواهد مگر

اینکه ازمن دلخوری انکارمیخواهدمگر


وقت دل کندن به فکربازپیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدارمیخواهدمگر


عقل اگرغیرت کندیکبارعاشق میشویم

اشتباه ناگهان تکرارمیخواهد مگر


من چرارسوا شوم،یک شهرمشتاق تواند

لشکرعشاق،پرچم دارمیخواهد مگر

نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

او دور ازین کرانه، من دور از آن کرانه

آه از مرام و رسمت... ای بی‌وفا زمانه!


عطری، گلی، لباسی، عکسی و تارمویی...

سخت است عشقبازی با کمترین نشانه


بی شانه‌های گرمش، سر بر کجا گذارم؟!

بیچاره کفتری که گم کرده آشیانه


آتش گرفتم از عشق، آسیمه‌سر دویدم

غافل از اینکه در باد، بدتر کشد زبانه!


آرام می‌شود یا، رم می‌کند سرانجام

در اسب تا چه باشد تأثیر تازیانه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست

گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من

سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق

چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار  می رسانــم  اگـــر  خشمگیــن  نشو

از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد

ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!

بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

یک بار هم به خاطر من یک غزل بخوان!

 حتی اگــر شده غـزلـــی مبتذل بخوان


 بــا مطلعی کـــــه خــــوب مــرا مبتلا کند

 از چشمهای وحشی رنگ عسل بخوان!


 غیرت نشان بده! بـرو تا آسمان و بعد

 از بوسه های صورتی محتمل بخوان!


 در آسمان بمان و در آن غربت عزیــز

 از زهره ات بگو و برو در زحل بخوان!


 کاری بکن که عاشقی ات جلوه گر شود

 شعری بــه نــام پیرهنی در بغل بخوان!


 تا مردم تمام جهــــان بـا خبـــــر شوند

 شعر مرا به صورت ضرب المثل بخوان!


 این دست های خسته و بی اعتنای توست

 حالا بیــــا و شعــر مــــــرا در عمل بخـــوان!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دیگر آن انسان خندان روی قبلا نیستم

فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم

فکر می کردم پس از تو زندگی خواهد گذشت

فکــر می کردم ،ولی، دیدم کـــه آهن نیستم

دوستت دارم،  هنوزم، روی قولـــم مانده ام

کاش می شد بشکنم آن را،ولی زن نیستم

دوستان  از  پشت  می آیند  و  خنجــر  می زنند

حق من زخم است چون،با دوست ،دشمن نیستم

راضیم کردی که تنهایی برایم بهتر است

ظاهرا راضـی شدم اما  عمیقا  نیستم

خسته ام از روزها، اغوش وا کن ای خدا

باید امضا کرد جایی را؟ بیا... من نیستم....

نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

انفرادی شده سلول به سلول تنم،

خود من در خود من در خود من زندانیست...!

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

عاشق زنی مشو که می‌خواند ،

 که زیاد گوش می‌دهد ،

 زنی که می‌نویسد ، عاشق زنی مشو که فرهیخته است ،

 افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه ، عاشق زنی مشو که می‌اندیشد ،

 که می‌داند ، که داناست، که توانِ پرواز دارد ،

 به زنی که خود را باور دارد ،

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید ،

که قادر است جسمش را به روح بدل کند ،

و از آن بیشتر عاشق شعر است ،(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)

و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد ،

 و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد ، عاشق زنی مشو که پُر،

مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است ......

 پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی ،

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی ،

 چه با تو بماند یا نه ،

چه عاشق تو باشد یا نه از این‌گونه زن،

بازگشت به عقب ممکن نیست هرگز

 

{ مارتا ریورا گاریدو}

شاعر معاصر جمهوری دومینیکن

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مادرم روزی هشتصدهزاربارمیگوید ازدواج کنم!

و بی شک اگرمن روزی بامردی ازدواج کنم که

 باهم به مهمانی های احمقانه ای برویم که

مردان یک طرف جمع شوندو ازسیاست و کاربگویند

وزنان یک طرف جمع شوند ازمانیکور و

انواع رژیم غذایی و ساکشن و پروتز و جُک های انچنانی

و چگونگی شوهرشان وسریال های ترکیه ای ماهواره حرف بزنند،

خودم راآتش می زنم!

مادر ِمن

اگرمردی راپیداکردی که بامن به دوچرخه سواری

تئاتر دیدن

کنسرت رفتن

فیلم دیدن

آهنگ (غیر پاپ) دانلودکردن

شعرو کتاب خوان

کافه رفتن و

شب گردی های بی هوا

وسفر های بی هوا با کوله پشتی و

 عکاسی و سربه سرهم گذاشتن و

 دیوانه بازی هایی از این دست زد

و آنقدربه باهم بودنمان ایمان داشت که

 به زمین و زمان و هرپشه ی نَری که از دورو برم ردمیشود گیر نداد

و به من احساس"رفیق"بودن دادو نه تنهااحساس"زن"بودن

طوری که تمام دنیابه رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد

ومجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هروزاسفنددود کنیم

آن وقت شایدیک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!

درایران ازدواج به جای اینکه سندباهم بودنِ "من"و"او"باشد

سندِ باهم بودن دو طایفه و حرفهایشان است...

احتمالا به ارزویت نخواهی رسید

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

بگذار زمــان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار

مطــرود ز درگـــــاه خداوند نبــاشد

بگذار گنــــاه هـــوس آدم و حــــــوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش

این قصـــه همــــان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده کـه دادند نباشد

یک بار تـــو درقصــه ی پرپیـــچ و خــم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم

وقتـــی که بــه لب های تو لبخند نباشد

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگــــهای تـــو هر چند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...

زنجـــــیر  نگـــاه  تـــــو  کـــــه  پابند  نباشد...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمـــان روی زمین بند نباشد...

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

ما ماهواره نداشتیم

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس هندیهایی بود که

یواشکی مدرسه میبردیم...

 زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان

می کردند

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به

دنیا آورده اند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

ما خودمان خودمان را شناختیم

بدنمان را

جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم

هیچکس یادمان نداد

و حال گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره

های لاله زار کرده بودند

و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و

فیس بوک بزرگ می شوند


و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمن ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت

بر سینه می فشارمت، اما ندارمت


ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا صبح می شمارمت، اما ندارمت


در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می گذارمت، اما ندارمت


می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان

در باغ دل بکارمت، اما ندارمت


می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت

نوشته شده در شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ای عاشقان، ای عاشقان دل را چراغانی کنید

 ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

29بهمن،سپندارمذگان،

روز عشق ایران باستان خجسته باد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

تو از کوچه‌ رد می‌شدی، یادمه!

با یه دامنِ نازکِ صورتی

یه جایی حوالیِ دَه سالگیم،

همون سالای روشن و قیمتی


دوتا جوجه‌رنگی توی پیرهنم،

یه برگِ لواشک تو دستام بود

وطن واسه من خونه‌مون بود و بس،

همون کوچه معنای دنیام بود


تو مثلِ یه قو رد شدی، یادمه!

رو دریاچه‌ای که منو غرق کرد

گذشتی و بعد از عبورت جهان

دیگه پیش چِشمای من فرق کرد


می‌خواستم همه چیزو قسمت کنم،

با اون چشمای روشن خواستنی

یه جوجه، یه تیکه لواشک، یه تاس،

چهار پنج تا تیله، یه لیس بستنی


ولی تو گذشتی و با تو گذشت،

همه آب‌های جهان از سرم

حالا با همین موی جوگندمی

از اون کوچه با فکرِ تو می‌گذرم


پسربچه‌ای که تو رو دوست داشت،

به عشقِ تو تبعید شد از بهشت

سرِ زنگ دینی توی دفترش،

برات اولین نامه‌هاشو نوشت


قایم کردشون تو کیفِ مدرسه‌ش

کنارِ کتاب و تراش و مداد

بغل دستِ پرگار و نون و پنیر

ولی هرگز اونا رو دستت نداد


پسر بچه‌ای که تو رو دوست داشت،

هنوزم به یادت نفس می‌کشه

هنوزم تو خواباش قدم می‌زنی

نمی‌تونه بعد از تو عاشق بشه


هنوزم تو از کوچه‌مون می‌گذری

یکی این‌جا مثلِ قدیم مستته

می خواد نامه هاشو به دستت بده

ولی دستِ بچه‌ت توی دستته..

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه‌ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است

از زلال چشم‌هایش تر شویم

کاش دلتنگ شقایق‌ها شویم

به نگاه سُرخشان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می‌شویم

با خدای یاس‌ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله‌های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب، مثل چشمه‌ سار

گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می‌رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب‌های نقره‌ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه

چشم‌های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش رسم دوستی را ساده‌تر

مهربان‌تر، آسمانی‌تر کنیم

کاش اشکی قلبمان را بشکند

با نگاه خسته‌ای ویران شویم

کاش وقتی آرزویی می‌کنیم

از دل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف‌های قلبمان را بشنود

نوشته شده در شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!

چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !


هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت

سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !


خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار

بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !


چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان

و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !


خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست

تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

از قضا دست و دلش بر هیچ زلفی بند نیست

با نوازش های ما او را سر لبخند نیست


غصه را با قند سابیدند خوشبختی نشد

ظاهرا از بخت بد این سفره قندش قند نیست


کهنه شد ترفند قند و رسم شیرین عسل

نَقل ما شد دیگر این ترفندها ترفند نیست


در زمین صد دانه عاشق داشتی فصل بهار

ای بلایت بر سرم هر دانه ای اسفند نیست


خویش را با لعنت چشم حسود آتش زدم

بی سرو پایم دگر دستم به جایی بند نیست


مِهر می افتد مگر از سکه چشمان من؟

هیچ کس چون من نگاهت را ارادتمند نیست


شاخه هایی از نبات مهرتان می خواستم

هرچه شد،فرقی ندارد،بحث چون و چند نیست


حال دیگر خون بهایم را گران تر کرده اند

خاندان من در این ده کوره ثروتمندنیست


فقر دستم را گرفت و تا فنا با خویش برد

در ولایات دگر این رسم ها هرچند نیست


مرگ می گویند پایان بخش هر دلبستگی ست

عاشقان را مرگ آن طوری که می گویند نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

در دفتر شعر من این دیوان معمولی

محبوب من ماهیست با چشمان معمولی


برعکس آهوهای حیران در هزاران شعر

او نیز چیزی نیست جزانسان معمولی


با پای خود دور از "پری دم" های دریایی

عمری شنا کرده ست در یک وان معمولی


محبوب من جای قدح نوشیدن از ساغر

یک عمر چایی خورده در فنجان معمولی


اوجوجه تیغی روی پلک خود نچسبانده

تا نیزه سازد از آن مژگان معمولی


محبوب من این است و من با سادگی هایش

سر میکنم در خانه ی ارزان معمولی


جای گلستان میتوان با بوسه ای خوش بود

در یک اتاق ساده با گلدان معمولی


با عقد دل فرقی ندارد شاهد عقدت

قرآن زرکوب است یاقرآن معمولی


عاشق اگر باشی برای بردن معشوق

اسب سفیدت میشود پیکان معمولی


من هم بدون سیم و زر یک شاعر پاکم

یک شاعر از نسل بدهکاران معمولی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است

زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است


ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


چون خضر، شود سبز به هر جا که نهد پای

هر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده است


ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده است


شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن

این قطره‌ی خون از سر تیغ که چکیده است؟


عمری است خبر از دل و دلدار ندارم

با شیشه پریزاد من از دست پریده است


صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟


نیست از هیچ طرف راه برون‌شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟


از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم چه کنم؟

 
من کزین فاصله غارت شده‌ی چشم تو‌ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

 
یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

نوشته شده در شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

داستان عشق اغلب ماجرایی کاذب است!

باخیال عشق،آدم در فضایی کاذب است!


هرکس از دوری عشقش گوشه گیری می کند

خوب وقتی بنگری در انزوایی کاذب است!


این خدای خشمگین که ساختند این واعظان

طبق تفسیری که من دارم خدایی کاذب است!


این زمان هرکس برای خود هنرمندی شده!

شرم زن های خیابانی حیایی کاذب است!


بر اساس تجربه ی شخصی من،عاشقان

اکثرا ترسی که دارند از »جدایی« کاذب است!


عشق هم تاریخ مصرف کمتر از یک سال داشت

خنده های سالگرد آشنایی کاذب است!


ای خدا نگذار من عاشق شوم از این به بعد!

گرچه میدانی که این حرفم دعایی کاذب است!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بی تو جای خالی ات،انکار می خواهد فقط

زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط

چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند

سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی

حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی

انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم

و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم....

البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد

و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

                           از پر پیراهن تو، پر پر و بال می شوم

در شب یلدایی تو، صاحب روز می شوم

                           صاحب تحویل شب اول سال می شوم

در قفس ابری شب، ماه اسیر بوده ام

                           با تو رهاتر از همه، ماه هلال می شوم

با تو زلال می شوم، پر پر و بال می شوم

                           شعر محال می شوم، بر این روال می شوم

تا ملکوت جذبه ات، شبانه راه می روم

                           چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم

خاصیت سروده ها، تمام خواستن نبود

                           برای از تو دم زدن، شعر محال می شوم

جز غزل شیشه ای ام، شعر مرا سنگ بدان

                           چون پس از این شاعر تو، بر این روال می شوم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست

 میلاد هر ترانـــه زیبـای مشرقی ست

آهسته می رسند به مقصد ستاره ها

 مهتـــاب گاهواره رویای مشرقی ست

سرما حـــریف قصــــه  مــــادربــــزرگ نیست

دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست

(از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است)

حافظ دوای روح و مسیــحای مشرقـــی ست

سیب و انار و پسته،شیرین و ترش و شور

طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست

حالا کــــه دوستان همـــــه جمعند دف بیار

چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست

یلدا شب یکـــی شدن آفتاب و ماه

میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست


نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


مردِ چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است

شاهِ بزدل، احتمالِ کیش و ماتش کمتر است

خوش به حالش! وصفِ گیسوی تو را نشنیده است

هرکه با دیوانِ حافظ، ارتباطش کمتر است

لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع

مطمئنا، مصرفِ چایی نباتش کمتر است

با زبانِ شاعرانِ شهرِ خود بیگانه است

آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است

جایگاه ویژه در دوزخ ندارد مثل ما !

احتمالِ گیر کردن در صراطش کمتر است

یار ما زیباتر از امثالِ حورالعین اوست

گرچه از فهمیدنِ حرفم سواتَ!ش کمتر است !

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

 گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

 

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

 

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

سرکه به شراب گفت :

 من از تو خردسال ترم

شراب گفت : آری اما در بهار آینده،

تو سرکه ای کهن خواهی شد و من شرابی آزاد و رها

ما با یکدیگر همانند نیستیم !

 زمان دشمن توست اما همپیمان من....

هرکه با زمان هم پیمان شود سود برده است

 این است حکمت

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

به نسیمی همه راه به هم میریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد

سنگ در برکه میاندازم و میپندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه میماند و ناگاه به هم میریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عشق یک لحظه کوتاه به هم میریزد

آه، یک روز همین آه تو را میگیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد

نوشته شده در دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

گاهی خودت نیستی وخودت نبودن را دوست داری...!!

گاهی خودت نیستی و

خودت نبودن می شودلکه ی ننگت...توی دلت...

گاهی خودت هستی وخودت بودن رابا عمق دلت می خواهی...!!

گاهی خودت هستی وخودت بودن می شود آینه ی دق....!!

این روزها من....نه خودم هستم....نه خودم نیستم...

این روزها نمی دانم به کدامین من لبخند بزنم...

وبه کدامین من دهن کجی کنم...!!

این روزها یا مال من نیست...

یامن مال این روزها نیستم.....!!!

حالم بداست.....کمی....شایدزیاد....!!!!

نوشته شده در جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم


یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم


یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

نوشته شده در یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دلــــم بالــکنی میخواهـــد رو به شهـــر …!

و کمی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی …

یک  فنجان بــزرگــــ قهوه …

یک جرعه تــو …

یک جرعه من …

و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد …

میـــــدانی !… ؟

دلــــم یک " من " می خواهــد بـــرای تــو …

و یک " تــو " تـــا ابــــد بــرای من...!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من خدا را درقمقمه آب یافته ام ،

درعطر پیچ امین الدوله... !

درخلوص برخی کتاب ها وحتی نزد بی دینان!

اما تقریباً هیچ گاه وی رانزدآنانی که کارشان سخن گفتن ازاوست،نیافته ام.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

این شعر آبی می­ نشیند روی کاشی

وقتی که معشوق غزل­هایم تو باشی

تا من کبوتر باشم وهجرت همین­ جاست

از واژه­ ها تا گرم آغوشت نجاشی

تصویر زیتون­ های زیر گیسوانت

تلفیق موج قهوه­ ای با سبز ماشی

اصلا کمال الملک چیزی کم می­ آورد

نقاشی­اش پیش نگاه تو  نقا شی

شعری که آغازش تویی پایان ندارد

این جا به بعد شعر را باید رهاشی

بانوی نیمه سایه­ پوش نیمه عریان

تندیس بی تکرار ترد زیر باران

عالی­جناب شعر­های ناشنیده

ای لحظه ­ی تا دیدمت رنگم پریده

برگرد شاید شعر آرامش بگیرد

چیزی نمانده واژه را از هم بپاشی

دیوان به دیوان می رود خیس نگاهت

ای متن چشمانت همیشه پر حواشی

مثل سپید یاد تو در خاطر من

این شعر آبی می ­نشیند روی کاشی

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مامان که شدم :

به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد

باعشقش مثل یه پرنسس رفتار کنه!

تاجفتش بفهمه که؛ پسرم تودستای یه ملکه بزرگ شده!

روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم؛

که بغل کردن عاشقانه رو با تموم وجودش یاد بگیره !

بهش یادمیدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند!

و پنهون کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه!

بهش یاد میدم که خانما،

آقابالا سر و سایه ی سر نمیخوان!

عشق ، دوست و همراه صمیمی می خوان!

بهش یاد می دم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه ،

چون دیگه نمی تونه ترمیمش کنه !!

بهش یاد میدم اونقدعاشقانه به عشقش نگاه کنه انگار قحطی آدمه !!

به پسرم یاد می دم که عشقشو عاشقانه بغل کنه نه ازروی عادت و هوس !!

براش کادو های کوچک با معنی می خرم،

تا کادو دادن به آدم هایی که دوستشون داره بشه فرهنگش !!

بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز می زنم که کلام پر مهر، بشه ورد کلامش !!

همه اینکارا رو می کنم؛

تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده آل تو ذهنم بوده و هست!!!

اینطوری هم خودش از زندگی لذت می بره و هم جفتش !

من بخاطر اینکه یه مرد بامحبت دیگه به دنیا اضافه بشه ،حتما مادر میشم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


ما دیر به دنیا آمده ایم

که زود به زود خسته می شویم!

قدیم ها دنیا روی دور ِ تند نبود

قدیم ها می شد عاشق شوی...

خیر نبینی...

سال ها بعد خسته شوی

نه که خیرندیده باشی از همان سر

و چنگ بیندازی به هر سلامی

تا بلکه خستگی هایت را بتکانی

تناسخ است یا تکامل؟

که در سی سالگی

هزار سال زندگی کرده ایم!؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مرد باید...


زن باید...


دختر باید...


تشریف بیارید ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

آهــای بــــــاران .....

هــروقـت قــــراراست بیــایی ...خَبـــرم کــن...

یک عــــالمــه خـــــاطــــره دارم...

کــه زحمت شستنــــش را،

بـایـــد تـــــو بِکــــشـی...!!!


نوشته شده در شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زنانگی را دوست دارم

به دلیل وسعت و بی کرانگی روح زنانه

که همه چیز را می آزماید

و مخاطب زشت ترین فحش ها

و زیباترین شعرهاَ

و گنگ ترین احساسات

و مخوف ترین ترسهای مردانه ست...

زنانگی یعنی یک منحنی سینوسی ابدی

با محور مختصاتی n بعدی

و ضرب بی نهایت احساس

و تفریق آگاهانه منطق

و جمع اضدادی گیج کننده

و تقسیم دردناک سلولهای بدن

با موجودات آینده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هرچه ای بانو دل من ساده است

زیرکی های تو فوق العاده است

زیر بازوهای تردم را بگیر

عشق امشب کار دستم داده است

عشق تا خواهی نخواهی های ما

مثل سیبی اتفاق افتاده است

هرچه تا امروز دیدی پیچ بود

هرچه از فردا ببینی جاده است

هرچه از غم نابلد بودم رفیق

 منحنی های تو یادم داده است

منحنی ها راست می گفتند راست

عشق هذیان های یک آزاده است

گاه یک بادا مبادای بزرگ

گاه داغی بر سر سجاده است

سیب یک شوخی ست با آدم بله

یک گناه پیش پا افتاده است

این صدا سوت قطار قسمت است

یا که نه خط روی خط افتاده است

بیش از این پشت هم اندازی نکن

دل برای باختن آماده است

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش



ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمر خضر می‌بخشد زلالش



میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز می‌آید شمالش



به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش



که نام قند مصری برد آن جا

که شیرینان ندادند انفعالش



صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش



گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

 

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

 

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شکر ایام وصالش

نوشته شده در شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هیچ دانی روزگار گه گاه طوفان می شود...

لحظه جنگیدن عباس اکران می شود...

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن!

اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!


یک سؤال ساده پرسیدم ‘ جوابش ساده است

یا بگو "نه" یا که " آری" ‘ قصه پردازی نکن


تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است

وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن


حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود

مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن


راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است

در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن


" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست

بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن


کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!

این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن

نوشته شده در شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

 می خواستم که گم بشوم در حسار تو

 

احساس می کنم که جدایم نموده اند

 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 

 این سوت آخر است و غریبانه می رود

 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

نوشته شده در چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

این که مدام به سینه ات میکوبد،"قلب" نیست!

ماهی کوچکی است که دارد "نهنگ" می شود!

 قلب همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس...

اما کیست که باور کند درسینه اش "نهنگی" می تپد!


نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

چه انرژی عَظیــــمی می خواهــــد،

کنتـــرلِ اولــــین قَطـره اَشــک برای نچکــیدن!


نوشته شده در شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دلم گرفته، برایم «بهار» بفرستید

ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید

 

دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست

دعای «خیر» و صدای دوتار بفرستید

 

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار...

برای دخترک خود «قرار» بفرستید

 

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را

کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید

 

به اعتبار گذشته دو خوشه ی «لبخند»

در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید

 

تمام روز و شب من پُر از زمستان است

دلم گرفته! برایم «بهار» بفرستید

"عزیزغایبم، روزت مبارک"

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باز شب ماند و من این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند ومن ودیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

"آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد"

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

"آی تو! تو که فریب من و چشمان منی!

تو که گندم! تو که حوا! تو که شیطان منی!

تو که ویرانِ منِ بی خبر از خود شده ای!

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای!"

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا ؟

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

ای دلت پولک گلنار! سپیدار قدت !

چه کسی اشک مرا دوخته بر چار قدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی من!

آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من!

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا

تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا

نوشته شده در جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

تنپوش ماه داری و دیوانه نیستی

هرشب سراغت آمده ام خانه نیستی

 

تو مثل بچه ها وسط ظهرهای داغ

با آفتاب و آینه بیگانه نیستی

 

زن های شعرهای تو عاشق نمیشوند

باور نمیکنند که افسانه نیستی

 

گفتند رفته است سراغ غریبه ها

تو اهل قول دادن مردانه نیستی !

 

باینکه سالهاست فقط عاشق توآم

تو هیچوقت مثل خودم قانع ! نیستی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که

زندگی را باید با لذت خورد

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم

می آیم و می نویسم که

" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز میگذارم ،

که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود ،

رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا

که خستگی و ناتوانی

لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد

و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان

نوشته شده در شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

اردیبهشت ماه، آغاز نخستین تنفس من

اردیبهشت های دیگر هم خواهد گذشت...

و شاید من نخواهم بود تا بگویم...تا بنویسم؛

در این سرای بی کسی

که چه ها بر من گذشت

هرچه بود عشق و درد و رنج بود

گریستن بر زخم اندام گیاه بود

و من نخواهم بود تا نبض گل ها را بگیرم

تا برسر سفره خاک

زانو به زانوی دختر گندم بنشینم

اما تا هستم...

عشق را...

درد را...

رنج را...

شادمانه می بوسم...


نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتــاد روی میـــز ورق‌هــــای سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هــم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد  همـــه جـــا تــــار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم کـه این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زن بودن بسیار زیباست!

چیزی که یک شجاعت تمام نشدنی میخواهد ؛

یک جنگ که پایان ندارد بسیار باید بجنگی تا بتوانی بگویی:

وقتی حوا سیب ممنوعه را چید گناه بوجود نیامد!

آن روز یک قدرت با شکوه متولد شد که به آن نافرمانی میگویند!

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر ،  وا نخــــواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نه

پرس و جو مکن

حالم خوب است

همین دمدمای صبح

ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند

که سراغ از مسافری گم شده می گرفت

باران می آید

و ما تا فرصتی ...

تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .

کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را

چرا باید از پس پیراهنی سپید

هی بی صدا و بی سایه بمیریم !

هی همین دل بی قرار من ، ری را

کاش این همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند

ری را ! ری را !

تنها تکرار نام توست که می گویدم

دیدگانت خواهرانه بارانند .

سر انجام باورت می کنند

باید این کوچه نشینان ساده بدانند

که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است

گریه نکن ری را

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است

دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم

خبر تازه ای ندارم

فقط چند صباح پیشتر

دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند

روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند

ساز و دهل می زدند

اما کسی مرا نمی شناخت

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است

خدا را چه دیده ای ری را !

شاید آنقدر باران بنفشه بارید

که قلیلی شاعر از پی گل نی

آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه

شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم

حیرت آور است ری را ،

حالا هر که از روبرو بیاید

بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

همیشه از بزرگ‌ شدن می‌ترسیدم

از این‌که آن‌ها را که می‌شناسم

دیگر نشناسم...

همیشه بعد از دیدن‌ِ یک فیلم غریبه شده‌ام!

از تمامِ شدن‌ِ هر چیزی می‌ترسم...

از داشتن‌ِ آلبومِ عکس

ازخاطره‌ها

ازمنطقِ روزانه‌ی تکرار

ازغروب کردن‌ِ خورشید می‌ترسم.

ازاین‌که زمان می‌تواند بگذرد...

ازاین‌که گذشته پُشتِ سر می‌مانَد

ازاین‌که سنگ همیشه سنگ است

و زمین صورتی ندارد!

از چسبیدن‌ِ خواب‌هایم به تنم به صدایم

از به‌خود‌آمدن‌های ناگهانی‌اَم می‌ترسم...!


نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

سیمین بهبهانی :  

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :


یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :


گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :


صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست

وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین

کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان

کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی

دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی

بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی

زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال

چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


وجواب خانم مریم اکبری به سیمین بهبهانی:


یارب مرا یاری بده تا یکدل و یارش شوم

هجر و فراق او را بده تا من وفادارش شوم

گر جمله ی این مردمان او را برانند از جهان

خروارها نازش بده تا من خریدارش شوم

گر که رخ خود را زمن پوشاند آن دلدار من

او را جمال گل بده باشد که من خارش شوم

(از خنده های دلنشین وز بوسه های اتشین)

بی تاب ومحرومم بساز تا من گرفتارش شوم

هر چه بگوید آن کنم هر چه بخواهد آن شوم

ور خود نبازد دل به  من عاشق زارش شوم

با غیر نوشد جام می اغیار گیرد دست وی

راند مرا از پیش خود من غرق افکارش شوم

با آن دو چشم وابروان که هستند چون تیر وکمان

تیری زند بر قلب من تا زار وبیمارش شوم

 هر چند آزارم کند با دست خود خاکم کند

 روزی نیاید کز دلم راضی به آزارش شوم

باشد که آن دلدار من روزی بگردد یارمن

گوید که دلدارم بشو ان وقت من یارش شوم

از غیر پوشد روی خویش من را بخواند سوی خویش

گوید که دلدارت منم من نیز دلدارش شوم

مستانه آید سوی من بوسه زند بر روی من

سازد مرا عاشقترم سرمست کردارش شوم

دل را بسازم رام او بر لب برانم نام او

خورشید تابانم شود ماه شب تارش شوم

با من وفاداری کند از دل نگهداری کند

نازد به عشق چون منی شرمنده کارش شوم

منزل کند در کوی من شانه کشد گیسوی من

گوید بر من حرف دل محرم بر اسرارش شوم

با ناز بیمارم کند با بوسه تیمارم کند

از عشق تبدارم شود من هم پرستارش شوم

یارب مرا یاری بده مونس وغمخواری بده

تا باشد او امید من من نیز عیارش شوم

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

نوشته شده در شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آدم برفی می خواست بهار را ببیند؛

آن قدر نشست ...

تا علف، زیر پاهایش سبز شد

و حالا از او فقط،

دو چشم سیاه مانده...

که وقتی سبزه ها سرود می خوانند

تماشایشان کند!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 

آسمون شعر تو رو هیچکس ندونست

محرم راز تو بودن رو نتونست

همه تا بارون اومد دستی پریدن

هی میگفتن رحمته اما ندیدن

آسمون حرف دلامونو شنیدی

بغض صد عاشق بی پناهو دیدی

کی تو رو دید وقتی گریه هات روونه

قربون دلت برم چه مهربونه

آسمون بدجور غریبی/عاشقو چه بی نصیبی

دل من برات میسوزه/چه حکایت عجیبی

آسمون ساده ای اما/پر از احساس عمیقی

واسه انگشتر پاکی/یه گران بها عقیقی

آسمون منم مثه تو ساده بودم

واسه سوختن توی عشق آماده بودم

اما حالا تیکه تیکه ام بی ستاره

سقف آسمون قلبم نمی باره

آسمون بس که نباریدم بریدم

هرچی گشتم بستر عشقی ندیدم

هرجای خشکی که جون دادم نمیره

وقتی جون گرفت دیدم یه جایی گیره

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد

او"مـــرد"است دستــانش ازتوزِبرتروپهن تراست!

صورتش ته ریشى دارد

قلبش به وسعـــتِ دریــــا

جاىِ گریــه کردن به بالکن میرودوتنـهای رامیبلعد...

اوبا همـان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میکند...

با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد؛

 و تو آرام میشوى

آنقـــدر اورا نامــــرد "نخوان"!

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج"!

فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد...

فقـــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...

بـــانـــوی سرزمینم؛

ارزش خودت را بدان ... بدان که تو

قرار است شیرین .. لیلی ...پرنسس ...

تمام هستی یک مرد باشی...

قرار است چشمانت گرما بخش مردی باشد!

قرار است آغوشت لطیف ترین جایگاه مردی باشد!

قرار است موهایت نوازش گر بی خوابی های مردی باشد!

قرار است شخصیت اوج غرور مردی باشد!

پــــــــــــــس لطفا مراقب خودت باش!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

Design By : Mihantheme