ღغریب آشنای منღ

ღ !قرارمان،فصل انگور!شراب که شدم بیا،تو جام بیاور،من جانღ

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتــاد روی میـــز ورق‌هــــای سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هــم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد  همـــه جـــا تــــار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم کـه این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زن بودن بسیار زیباست!

چیزی که یک شجاعت تمام نشدنی میخواهد ؛

یک جنگ که پایان ندارد بسیار باید بجنگی تا بتوانی بگویی:

وقتی حوا سیب ممنوعه را چید گناه بوجود نیامد!

آن روز یک قدرت با شکوه متولد شد که به آن نافرمانی میگویند!

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

بـــه شوق شــال و کلاه تـــو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تـو نیست

کنــــار این همه مهمــــان چقـــــدر تنهایـــم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

بــــه دل نگیر اگـــر این روزهـــا کمی دو دلــــم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تــــو...ولـــــی صدای تـــو نیست

تــــو نیستی دل این چتــــر ،  وا نخــــواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نه

پرس و جو مکن

حالم خوب است

همین دمدمای صبح

ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند

که سراغ از مسافری گم شده می گرفت

باران می آید

و ما تا فرصتی ...

تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .

کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را

چرا باید از پس پیراهنی سپید

هی بی صدا و بی سایه بمیریم !

هی همین دل بی قرار من ، ری را

کاش این همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند

ری را ! ری را !

تنها تکرار نام توست که می گویدم

دیدگانت خواهرانه بارانند .

سر انجام باورت می کنند

باید این کوچه نشینان ساده بدانند

که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است

گریه نکن ری را

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است

دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم

خبر تازه ای ندارم

فقط چند صباح پیشتر

دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند

روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند

ساز و دهل می زدند

اما کسی مرا نمی شناخت

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است

خدا را چه دیده ای ری را !

شاید آنقدر باران بنفشه بارید

که قلیلی شاعر از پی گل نی

آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه

شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم

حیرت آور است ری را ،

حالا هر که از روبرو بیاید

بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

همیشه از بزرگ‌ شدن می‌ترسیدم

از این‌که آن‌ها را که می‌شناسم

دیگر نشناسم...

همیشه بعد از دیدن‌ِ یک فیلم غریبه شده‌ام!

از تمامِ شدن‌ِ هر چیزی می‌ترسم...

از داشتن‌ِ آلبومِ عکس

ازخاطره‌ها

ازمنطقِ روزانه‌ی تکرار

ازغروب کردن‌ِ خورشید می‌ترسم.

ازاین‌که زمان می‌تواند بگذرد...

ازاین‌که گذشته پُشتِ سر می‌مانَد

ازاین‌که سنگ همیشه سنگ است

و زمین صورتی ندارد!

از چسبیدن‌ِ خواب‌هایم به تنم به صدایم

از به‌خود‌آمدن‌های ناگهانی‌اَم می‌ترسم...!


نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

سیمین بهبهانی :  

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :


یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :


گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :


صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست

وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین

کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان

کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی

دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی

بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی

زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال

چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


وجواب خانم مریم اکبری به سیمین بهبهانی:


یارب مرا یاری بده تا یکدل و یارش شوم

هجر و فراق او را بده تا من وفادارش شوم

گر جمله ی این مردمان او را برانند از جهان

خروارها نازش بده تا من خریدارش شوم

گر که رخ خود را زمن پوشاند آن دلدار من

او را جمال گل بده باشد که من خارش شوم

(از خنده های دلنشین وز بوسه های اتشین)

بی تاب ومحرومم بساز تا من گرفتارش شوم

هر چه بگوید آن کنم هر چه بخواهد آن شوم

ور خود نبازد دل به  من عاشق زارش شوم

با غیر نوشد جام می اغیار گیرد دست وی

راند مرا از پیش خود من غرق افکارش شوم

با آن دو چشم وابروان که هستند چون تیر وکمان

تیری زند بر قلب من تا زار وبیمارش شوم

 هر چند آزارم کند با دست خود خاکم کند

 روزی نیاید کز دلم راضی به آزارش شوم

باشد که آن دلدار من روزی بگردد یارمن

گوید که دلدارم بشو ان وقت من یارش شوم

از غیر پوشد روی خویش من را بخواند سوی خویش

گوید که دلدارت منم من نیز دلدارش شوم

مستانه آید سوی من بوسه زند بر روی من

سازد مرا عاشقترم سرمست کردارش شوم

دل را بسازم رام او بر لب برانم نام او

خورشید تابانم شود ماه شب تارش شوم

با من وفاداری کند از دل نگهداری کند

نازد به عشق چون منی شرمنده کارش شوم

منزل کند در کوی من شانه کشد گیسوی من

گوید بر من حرف دل محرم بر اسرارش شوم

با ناز بیمارم کند با بوسه تیمارم کند

از عشق تبدارم شود من هم پرستارش شوم

یارب مرا یاری بده مونس وغمخواری بده

تا باشد او امید من من نیز عیارش شوم

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

نوشته شده در شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آدم برفی می خواست بهار را ببیند؛

آن قدر نشست ...

تا علف، زیر پاهایش سبز شد

و حالا از او فقط،

دو چشم سیاه مانده...

که وقتی سبزه ها سرود می خوانند

تماشایشان کند!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 

آسمون شعر تو رو هیچکس ندونست

محرم راز تو بودن رو نتونست

همه تا بارون اومد دستی پریدن

هی میگفتن رحمته اما ندیدن

آسمون حرف دلامونو شنیدی

بغض صد عاشق بی پناهو دیدی

کی تو رو دید وقتی گریه هات روونه

قربون دلت برم چه مهربونه

آسمون بدجور غریبی/عاشقو چه بی نصیبی

دل من برات میسوزه/چه حکایت عجیبی

آسمون ساده ای اما/پر از احساس عمیقی

واسه انگشتر پاکی/یه گران بها عقیقی

آسمون منم مثه تو ساده بودم

واسه سوختن توی عشق آماده بودم

اما حالا تیکه تیکه ام بی ستاره

سقف آسمون قلبم نمی باره

آسمون بس که نباریدم بریدم

هرچی گشتم بستر عشقی ندیدم

هرجای خشکی که جون دادم نمیره

وقتی جون گرفت دیدم یه جایی گیره

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد

او"مـــرد"است دستــانش ازتوزِبرتروپهن تراست!

صورتش ته ریشى دارد

قلبش به وسعـــتِ دریــــا

جاىِ گریــه کردن به بالکن میرودوتنـهای رامیبلعد...

اوبا همـان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میکند...

با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد؛

 و تو آرام میشوى

آنقـــدر اورا نامــــرد "نخوان"!

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج"!

فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد...

فقـــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...

بـــانـــوی سرزمینم؛

ارزش خودت را بدان ... بدان که تو

قرار است شیرین .. لیلی ...پرنسس ...

تمام هستی یک مرد باشی...

قرار است چشمانت گرما بخش مردی باشد!

قرار است آغوشت لطیف ترین جایگاه مردی باشد!

قرار است موهایت نوازش گر بی خوابی های مردی باشد!

قرار است شخصیت اوج غرور مردی باشد!

پــــــــــــــس لطفا مراقب خودت باش!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

زن موجــــــــود پیچـــــــیده ای نیست… !

اگـــــر برای شناختنش ،

بجای غـریزه ،از احســاست اسـتفاده کنـی …!!!

 

اگــرمـردی / زنـی توقع دارد کـه ؛

همسـرش در زنـدگی یـک "فـرشته" بـاشد؛

اول بایـد بـرای او یـک "بـهشــت" فـراهـم کـند…!


نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می ، گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

نوشته شده در یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

 

 

خاتون شعر من،روی لباس" آسمون"

خورشید و ماه نشسته اند

ستاره های مهربون،منجوقای شکسته اند

تنها نشسته با دلش،تو یه اتاق کاهگلی

می دوزه روی پیرهنا،منجوقکای قلقلی

با سوزن درخت کاج،با نخ انگور می دوزه

دستای اون زخمی میشه

و خیلی بدجور می سوزه

پنبه ی ابر رو ،مثل گل،می دوزه روی پیرهنش

عطر گل و گلابی ها،می شینه روی بدنش ...

خاتون شعر من ،خودش،لباس کهنه پوشیده

دستای چون برگ گلش،حالا دیگه چروکیده

عینک ته استکانی،روسری آبی داره

صورت رنگ پریده ای،به رنگ مهتابی داره

صبح تا غروب رو پیرهنا،گل های زیبا می کاره

تا که برای بچه هاش،نون حلالی بیاره

غبطه ی اون رو می خورن

خورشید و ماه " آسمون"

اون رو به هم نشون میدن

ستاره های مهربون!

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

گویند؛که هر چیز به هنگام بود خوش!

ای عشق

چه چیزی که خوشی در همه هنگام...!

سپندارمذگان،روز بزرگداشت عشق و مهر ایران باستان

بر تمام عاشقان مبارک...!

 

 

جاوید عشق!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

باز شب ماند و من این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند ومن ودیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

"آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد"

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

"آی تو! تو که فریب من و چشمان منی!

تو که گندم! تو که حوا! تو که شیطان منی!

تو که ویرانِ منِ بی خبر از خود شده ای!

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای!"

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا ؟

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

ای دلت پولک گلنار! سپیدار قدت !

چه کسی اشک مرا دوخته بر چار قدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی من!

آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من!

تو کجایی و منِ ساده ی درویش کجا

تو کجایی و منِ بی خبر از خویش کجا

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

 که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

 غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

همه اخطار ها " زَنــــگ " ندارند ...!

گاه،"ســــــکوت "

 آخــــــرین "اخطــــــار" است!!

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ماه من شنیده ام ، از زبان این و آن ؛

مرد مال گریه نیست ، گریه مال مرد نیست ...!

هی سوال می کنید ، روی گونه ها ی تو ،

اشکها برای چیست ؟

گریه مال مرد نیست !!!!!

مرد عشقِ بی درنگ !مرد شکلِ پاره سنگ !

منظری بدون شرح ...!بیشه ای پر از پلنگ !!!

زن ولی همیشه اشک ! معبدِ ملایمت ،

زن چقدر عاطفی است ...

گریه مال مرد نیست !!!!

گرچه رنجمان به راه ، گرچه زخممان عمیق ،

دستهایمان تهی است ، گریه مال مرد نیست...!

چندبار گفتمت ، در حضور دیگران

هی نمی شود گریست ، گریه مال مرد نیست !!!!!

ای تب گریستن، ای حریر بی کران ،

اتفاق ناگهان ، انفجار بی امان...!

ابر گریه را بگیر ، آه جان ِ من بمیر ،

اشک اشکِ من بایست !

گریه مال مرد نیست!!!!!

من که مرد نیستم !گور سرد نیستم ،

حسرت نهفته ی، پشت درد نیستم ...

با توام به من بگو، می شود چگونه ماند ؟

می شود چگونه زیست ؟ گریه مال مرد نیست ؟

مرد بغض کرد و نه ،

مرد گریه هم نکرد ،

مرد ُمرد ُمرد ُمرد ...

خسته بود از این سکوت

هق هقی که می رسد، جزتو هیچ کس که نیست،

این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست!!!!

مرد گریه می کند ، هی گناه می کند،

نیش خند می زند ، اشتباه می کند

زیرچتر مشکی اش، می زند به خود نهیب،

گریه از تو منتفی است !

گریه مال مرد نیست !!!!!

ابرها گریستند...، چونکه مرد نیستند ،

مثل رود زیستند ، چونکه مرد نیستند...

مرد سطر آخر شعر را چنین نوشت:

همچنان که می گریست !

گریه مال مرد نیست ...

نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر


که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر


نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا دلم می زند باز پر


نفسگیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر


بر آن است شب تا بخوابم که شر

بزن باز بر زخم من نیشتر


دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر


نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

سیب ها گناه آدمند ،تو گناه من

سرخ گونه های توست بهترین گواه من


گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است :

مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من


من حساب سال وماه را.....نه گم نکرده ام

وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من!


من اسیر خویشم این گناه بودن من است

ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من


نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل

چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من


من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو

تو نگفته ای شبیه اولین گناه من


پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت

جامه ای است رنگ شعر های راه راه من


شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو

می پرند بال های خسته گرد آه من


کاشکی بیاید او که رنگ خنده های توست

تا که وا شود سپیده در شب سیاه من


سیب ها شکوفه می دهند اگر چه دیر

سرخ گونه های توست نازنین، گواه من

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |


گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست

 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

 با این همه مخواه که تنها ببینیم
 

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
 

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نگران نباش!

حال من خوب است.

فقط کمی بزرگتر شده ام

عقلم قد کشیده...

شعورم متبلور شده...

دلتنگی هایم کوچک شده اند...

و در فاصله کوتاه لبخندها و اشکهایم،َ

آموخته ام زندگی کنم...!!!


نوشته شده در دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است!

رسیدن آداب دارد،

وقت رسیدن باید بمانی،باید بسازی...

باید مدام یادت باشد که چقدر سختی کشیدی تا رسیدی!

که آرزویت بوده برسی..

وقت رسیدن باید حواست باشد؛

تمام نشوی...‏!!‏

 

نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

سهراب کجاست؟

تا ببیند؛

عشق

دیگر صدای تپش قلب ها نیست!!!

صدای فنر تخت هاست...!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

موجای عاشق و غریب آخر به ساحل رسیدن

قصه ی ما تموم شده کلاغا بالا پریدن

 
نمکدونو ساده زدیم درست زیر فانوس شب

چشمای خیس دریا رو بازم نوشتیم پای تب

 
خواب بدی دیده بودیم شبیه موجای غریب

پری دریا اون ورش گریه می‌کرد خیلی عجیب

 
شکایتش نه از زمین نه از زمون بود به خدا

قلبش کمی ترک گرفت از پا به پای نا خدا

 
تور ماهیگیریش عجیب خراشی میزد توُ دلش

نمکدون هرزه ی شب آتیش می‌پاشید روُ دلش

 
بالا می‌رفت، بارون نبود پایین می‌رفت، امون نبود

قصه رو پر غصه نوشت با اشکی که روون نبود

 
راست و دروغش بی‌گمون براش که مرهم نمی‌شد

با یک کلاغ و چل کلاغ از غصه‌هاش کم نمیشد

 
ابرا خجالت کشیدن سیاه شدن، اما نشد

هفت آسمون تپید ولی پری دلش که وا نشد

 
اشکای داغش همه رو آتیش میزد قد خدا

از ماهی دریا تا اون مرواریدا و پریا

 
مرداب و گلخونه براش فرقی نمی‌کرد انگاری

زخم عجیب مرهمش براش شدش زخم کاری
 

پری نشست، دلش شکست پری پا شد چشماشو بست

به روی هرچی آینه تا سنگای حقیر و پست

 
پری خودش بود همیشه فرقی نداشت با دیگرون

فقط دلش شکسته بود از نا خدای مهربون

 
نفرین که نه ... دعا می‌کرد خدا رو هی صدا می‌کرد

قاصدکای خسته رو   توُ آسمون رها می‌کرد

 
زمزمه‌های هر شب یلدا براش نون شده بود

اثبات پاکی شب یلدا رو اینطور می‌سرود:

 
یلدا سیاه، اما سپید یلدا جون ما رو خرید

از دست سرد زخمی زمستون شوم پلید

 
چله‌نشین چشم اون آبی‌ترین فصل خداست

یلدا میون اینهمه شبا تکه- چه با صفاست

 
کاشکی دل منو بیاد یه شب از اینجا ببره

یلدا شب نجیب من ببین چشام خیس و تره

 
رهگذره دون می‌پاشه کفترا رو بی هم نفس

یه عمری پنهون می‌کنه گوشه ی زندون قفس

 
اگه یه وقت گل می‌کاره گل که نه. خاره به خدا

دستای مادر زمین پینه‌داره از این جفا

 
پشت هزار تبسمش کینه ی خنجر خوابیده

زنجیرای پشت کوه هم به روی دستاش تابیده

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |


موجای عاشق و غریب آخر به ساحل رسیدن

قصه ی ما تموم شده کلاغا بالا پریدن

 
نمکدونو ساده زدیم درست زیر فانوس شب

چشمای خیس دریا رو بازم نوشتیم پای تب

 
خواب بدی دیده بودیم شبیه موجای غریب

پری دریا اون ورش گریه می‌کرد خیلی عجیب

 
شکایتش نه از زمین نه از زمون بود به خدا

قلبش کمی ترک گرفت از پا به پای نا خدا

 
تور ماهیگیریش عجیب خراشی میزد توُ دلش

نمکدون هرزه ی شب آتیش می‌پاشید روُ دلش

 
بالا می‌رفت، بارون نبود پایین می‌رفت، امون نبود

قصه رو پر غصه نوشت با اشکی که روون نبود

 
راست و دروغش بی‌گمون براش که مرهم نمی‌شد

با یک کلاغ و چل کلاغ از غصه‌هاش کم نمیشد

 
ابرا خجالت کشیدن سیاه شدن، اما نشد

هفت آسمون تپید ولی پری دلش که وا نشد

 
اشکای داغش همه رو آتیش میزد قد خدا

از ماهی دریا تا اون مرواریدا و پریا

 
مرداب و گلخونه براش فرقی نمی‌کرد انگاری

زخم عجیب مرهمش براش شدش زخم کاری
 

پری نشست، دلش شکست پری پا شد چشماشو بست

به روی هرچی آینه تا سنگای حقیر و پست

 
پری خودش بود همیشه فرقی نداشت با دیگرون

فقط دلش شکسته بود از نا خدای مهربون

 
نفرین که نه ... دعا می‌کرد خدا رو هی صدا می‌کرد

قاصدکای خسته رو   توُ آسمون رها می‌کرد

 
زمزمه‌های هر شب یلدا براش نون شده بود

اثبات پاکی شب یلدا رو اینطور می‌سرود:

 
یلدا سیاه، اما سپید یلدا جون ما رو خرید

از دست سرد زخمی زمستون شوم پلید

 
چله‌نشین چشم اون آبی‌ترین فصل خداست

یلدا میون اینهمه شبا تکه- چه با صفاست

 
کاشکی دل منو بیاد یه شب از اینجا ببره

یلدا شب نجیب من ببین چشام خیس و تره

 
رهگذره دون می‌پاشه کفترا رو بی هم نفس

یه عمری پنهون می‌کنه گوشه ی زندون قفس

 
اگه یه وقت گل می‌کاره گل که نه. خاره به خدا

دستای مادر زمین پینه‌داره از این جفا

 
پشت هزار تبسمش کینه ی خنجر خوابیده

زنجیرای پشت کوه هم به روی دستاش تابیده


نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

عاقبت پر میشود این حفره ها …

از من و تو ، از من و ما ، از شما …

یک نه ، ده نه ، صد دهان دارد زمین

عشق خوردن ، عشق بلعیدن بسی دارد زمین ...


نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

این مهربانتر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره، در چشم جویباران


آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل

 لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران


بازآ که در هوایت خاموشی جنونم     

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران


ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز   

کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران

 
گفتی: به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران


بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز    

 زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران


پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند  

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 
وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند    

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مثل باغــــــــــی سبز در یک روز بارانی... قشنگی

مثل دریـــــــــایی چه آرام و چه توفانی... قشنگی


روسری را طــــــرح لبنــــانی ببنـــــدی یا نبــــندی

زلف بر صـــــورت بیفشـــانی، نیفشانی... قشنگی


خنـــــــده های زیر لب، یـــا آن نـــگاه زیر چشمی!

شاید اصـــــلا با همین حرکـــات پنهانی... قشنگی


تا کــه نزدیکت می‌آیـــم در همـــان حال مشــوش

کـــه میــــان رفتـــن و ماندن پریشانی ... قشنگی


این پلنــــگ بی قــرارت رابه کُــــرنش می‌کـشانی

ماه مغـرورم! خودت هم خوب می‌دانی... قشنگی


می‌نشینـــی دامـــن گلـــــدار را می‌گستــــــرانی

مثل نقش شمســه روی فرش کرمانی... قشنگی


نه! ... فرشته نیستی... می سوزد آدم از نگـــاهت

آری آتش پـــاره ای با اینکه شیــــطانی... قشنگی


سرنوشت ما نمی دانم چه خواهـــــد شد؟ ولی تو

مثــــــل حس نـاتمـــــام بیت پـــایــــانی... قشنگی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

بعد از حمله اعراب جاهل به "ایران"

یک عرب از یک مرد پارسی پرسید:

چرا زنان شما "حجاب" ندارند ؟؟؟

مرد پارسی جواب داد:

"حجاب" زنان ما، پلک چشم مردان ماست...!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

عشق های امــروزی،

بی نام!

قابل انتقال به غیر!

و معاف از احساس میباشند...!


نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دختربچه:دوسِت دارم

پسربچه:مثل آدم بزرگا؟!

دختربچه:نــــه…راستـــــکی!

نوشته شده در پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم


با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم


در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم


آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم


میل ، میل توست اما بی تو باور کن که من

در هچوم باد های سخت پرپر می شوم

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز


هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز


بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز


دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!


ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز


تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز


زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

تصمیـــم داشتـم کـه تو را یک غـزل کنم

وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله است که مجهولهاش را

باید بــــــه انزوا بکشانـــم و حل کنـــم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست

زنبور مـــی شوم کـــه لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها

تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قـوانین کـشور است

باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

مـن روی خط زلزلـه ات ایستاده ام

قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

باید به فـکرهای سیاهم جهت دهم

اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

چگونه فراموشت کنم، تو را

که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

و تپش قلبت را حس می کردم

و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم

که خدایا پس کی او را خواهم یافت

چگونه فراموشت کنم، تو را

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام

برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند

و همه خاطرات مرده اند


دستم را به تو می دهم

قلبم را به تو می دهم

فکرم را به تو می دهم

بازوانم را به تو می بخشم

و نگاهم از آن توست

و شانه هایم که مپرس با من غریبه اند

و تمامی لحظه ها تو را می خواهند

و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

چگونه فراموشت کنم،تو را

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم

که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند

پیشترها سبز را نمی شناختم

بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم

سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد

که با یاد تو همیشه سبز بنویسم

دستت را به من بده

فکرت را به من بده

سرت را به روی شانه هایم بگذار

و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم


عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم

بی تو به مفت می ارزم به دنیا زیر قرضم

قربونت برم الهی شاپرک سفیدم

روزنه ی امیدم

خورشید دل طلایی،

قصیده ی رهایی

حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد

آسمون پر ستاره ی شبامون یکی شد

هر چی که دارم مال تو ، باقی عمرم مال تو

شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو



مال و منالی ندارم، مال و منالی ندارم

اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو


توی قمار زندگی هر چی که باختیم پای من

هر چی که بردم مال تو

قربونت برم الهی عزیز راه دورم

حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد

شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد

روزگار، شبای تارش مال من

شبای مهتابی و صبح سپیدش مال تو



روزگار، سردی و یأسش مال من

همه سرفرازی و عشق و امیدش مال تو


عزیز راه دورم

حالا که عطر نفسهاتو برام ارزونی کردی

با من ِ نامهربون این همه مهربونی کردی

زندگی، صدای چلچله های سبزه زاراش مال تو

غرش و پنجه ی ببرای درندش مال من

زندگی، نم نم بارون و عطر شالیزاراش مال تو

آفتاب داغ کویر و تیغ برندش مال من

پر پرواز پرنده های عاشق مال تو

چشم جغد و زهر مارای کشندش مال من

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

یک شب که باران شدیدی می بارید،"پرویز شاپور" از

"احمدشاملو" پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟!

شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم.

پرویز شاپور گفت: من می رسونمت.

شمالو پرسید: مگه ماشین داری؟؟

شاپور گفت: نه،اما چتر دارم!

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

تو نیستی

این باران بیهوده می بارد

ما خیس نخواهیم شد


بیهوده این رودخانه ی بزرگ

موج برمیدارد و می درخشد

ما بر ساحل آن نخواهیم نشست


جاده ها که امتداد می یابند

بیهوده خود را خسته می کنند

ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت


دل تنگی ها،غریبی ها هم بیهوده است

ما از هم خیلی فاصله داریم

نخواهیم گریست


بیهوده تو را دوست دارم

بیهوده زندگی می کنم

این زندگی را قسمت نخواهیم کرد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آهــای سـهـراب!

خـانـه بـاشـد طلـبت...!

دل من سـخـت گـرفتـه اسـت،

بـگو: شـانـه ی دوسـت کـجاسـت؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

آدم،

بـایـد یـه " تـــو" داشـتـه بـاشــه کـه؛

هـروقــت از همـه چی خسـتـه و نـا اُمـید بـود؛

بهـش بگـه:

مـهـم ایـنه کـه تـو هسـتی،

بیـخیـال دُنیـــا...!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دوستم داری...

می دانم، باز...

دوست دارم که بپرسم گاهی

دوست دارم که بپرسم امروز

مثل دیروز مرا می خواهی

مهربانیست و یا بی مهریست؟

تنگ بی آب برای ماهی؟

فرصتی تا بسراییم از هم

بس کن از فلسفه های واهی

عشق عشق است چه بر لوحی زر

بنویسند

چه برگ کاهی

پرسش از عقل چه جایی دارد ؟

تا جنون می دهدت آگاهی؟

غیر از آن کوچه که دیوارش نیست

خانه ی دوست ندراد راهی

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

خدایا !!!

دستانم را زدم زیر چانه ام...

مات و مبهوت نگاهت میکنم ...

طلبکار نیستم فقط ؛

مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی با من؟!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

برگ های پاییزی؛

سرشار از شعور ِ درخت اند!

و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند...

آرام قدم بگذار؛بر چهره ی تکیده ی آن ها...

این برگها حُرمت دارند...

درد ِ پاییز ، درد ِ " دانستن " است...!

نوشته شده در جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی

که او صف های شیران را بدراند به تنهایی


کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل

فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی


به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان

بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی


چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی

چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی


مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می باید

ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی


ندارد چاره دیوانه بجز زنجیر خاییدن

حلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی


بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسی

قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی


وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجد

به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی


اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی

وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی


در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی

اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی


گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی

که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی


اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو

وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی


گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا

گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی


به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را

که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی


منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه

که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی


دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم من

خود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی


چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی

ببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی


بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی

زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی


هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش

که می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 ما نسـل بـوسـه هـای خیـابانی هستیـم؛

نسـل خـوابیدن با اِس اِم اِس...

نسل درد ودِل با غریبِـه هـای مَجازی

نسل جُمـلـه هـای کـوروش و دکـتر شریعـتی

نسـل کادوهـایِ یواشکـی

نسل تـرس از چـراغ هـای گـردان مـاشین پُلـیس

نسـل سـوختـه!

نسـل مــــن!

نسـل تـــــو!

یـادمان بـاشـد؛

هنگامی کـه دوبـاره بـه جهنــم رفتیـم

بیـن عـذاب هـایـمان مُدام بگـوییم:

یــــــــــــــادش بخـیر؛

دُنـیای ما هم همینطـور بـود، مِثـل جهنـم...!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید

از خیابان هــای دلتنگــــی مـــــرا پیدا کنید


مثل دریا تشنه ی طعم هزاران بوسه ام

آه ماهی ها بـــه هر رنگی مرا پیدا کنید


زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها

در هیاهـــوی چنین جنگـــی مرا پیدا کنید


مثل ریگی زیر پــــای آبشار صخره ها

از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید


دل قنــاری زیست امــــا در لـک آواز مرد

خاک شد با سوت آهنگی مرا پیدا کنید

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دلم سفر می خواهد!

نه برای رسیدن به جایی...

فقط برای رفتن...!


نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

تنهایی من شوخ ترین لذت دنیاست

این شوخ ترین لذت بی منت دنیاست

 
هربار دمر مانده و بالشت ندارم

انگار زمین نرم ترین خلوت دنیاست

 
موسیقی وتنهایی و اندیشه ی ممتد

دیوانگی ام  پنجره ی مثبت دنیاست


لبخند ژوکوندی نرسد پای لب من

این قهقهه ام ناب ترین برکت دنیاست

 
جنگ است در انگشت من و گودی نافم

این قسمت من طنزترین قسمت دنیاست

 
چون زیر لاحافم به خودم سخت نگیرم

هرشب تشکم شادترین وسعت دنیاست

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

سرعت اینترنت پاییــن...!

هوا دونفره اما ما تنــها...!

جیب خالـــی...!

شهـر دقیقاً پادگان نظامــــی...!

معدود مراکز سرگرمی و تفریحی هم تعطیــل...!

امیـد به زندگی زیر صفــر...!

سلامتــی اونایی که دارن تحمــل میکنن...!

نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

بشنو این نی چون شکایت می‌کند / از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند / در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم/ جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست/ لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست/ لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد/ جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید/ پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید/ همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند/ قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست/ مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد / هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر/ چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه ی چشم حریصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد/ او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما/ ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد/ کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا/ طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی/ همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا/ بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت/ نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای/ زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او/ او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس/ چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود/ آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست/ زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟

دست،

آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی گمان دست گران قدرتر است.

هرچه حاصل کنی از دنیا، دستاوردست!

هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،

دست دارد همه را زیر نگین!

سلطنت را که شنیدست چنین؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.

در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود بانگ زدم:

هیچت ار نیست مخور خون جگر،

دست که هست!

بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به کار،

کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت انگیزیست،

دست هایی که به هم پیوسته ست!

به یقین، هرکه به هر جای در آید از پای

دست هایش بسته ست!دست در دست کسی،

یعنی: پیوند دو جان!دست در دست کسی،

یعنی: پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،دانی، دست،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست،

لحظه ای چند که از دست طبیب،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،

نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!

دست، گنجینه ی مهر و هنر است:

خواه بر پرده ی ساز،خواه در گردن دوست،

خواه بر چهره ی نقش،خواه بر دنده ی چرخ

خواه بر دسته ی داس،خواه در یاری نابینایی

خواه در ساختن فردایی!

آنچه آتش به دلم می زند، اینک، هردم سرنوشت بشرست،

داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!

بار این درد و دریغ است که ما،

تیرهامان به هدف نیک رسیدست،ولی

دست هامان، نرسیدست به هم!!!

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

یه قبله پشت چشماته / که مغناطیس ُ رد کرده

شبای قبل تو باید / به این تقویم برگرده

کنار قلب تو مثل ِ / یه مَردم رو به خوشبختی

تو احساسی بهم میدی / شبیه ِ غیرت ِ تختی

تو می پوشونی موهاتو / غروب غنچه وا میشه

یه مرد از دامن پاکِت / طرفدار ِ خدا میشه

به عشقم مرهمی خانوم / مثه گلدسته و کاشی

فدای اون حَیاتونَم / خانومی که شما باشی

میدونم گاهی از دستم / شبا با بغض میخوابی

نمی فهمم چی کم داری /چرا انقدر بی تابی

ازم بگذر اگه راحت / نگفتم دوستت دارم

اگه غمگین بشی از من / گره میفته تو کارم

چه معمولیه رفتارم / کنار قلب خوش نامت

ولی باور بکن خانوم / هنوزم سخت میخوامت

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

امــا تــــو باید خانـــــه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحـرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

بــــاید  سکـــوت  سرد  سرمــــا را  بلد باشی

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

نا مهربانی هــــای دنیـــا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

بـــاید مسیر کودکــــی هــا را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا  لااقـــــل  تـــــا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبـــان تند حاشـــا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

بــاید  هـــزار  آیـــــا و  امـــــا را  بلد  باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

امـــا تـــــــو باید سادگــــــی هــــا را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهـل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تــــو مرز خــــواب و رویـــــا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید  زبـــــان  حــــال  دریــــــا را  بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم کـــه فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

امـــا  تــــو باید  ایــن  معمــــا را  بلد بــــاشی

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دریا،چه دل پاکی و نجیبی دارد

چندیست که حالات عجیبی دارد

این موج که سر به صخره ها میکوبد

با من چه شباهت عجیبی دارد

 شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویر تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هر چـه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

از دل خوش باور و کج فهم و غافل می رسد !


غالبـاً در وقت اجرایــی شدن هـــر نقشه ای،

دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد


می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !

بار کــج این روزها اغلب به منزل می رسد!


لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن ،

خونبها اینجــا اگر دیدی بـــه قاتل می رسد !


آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !

ظاهراً  هر چند  دارد از مقــــابل می رسد !


هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز ،

کشتی  بیچــــاره  پندارد  بــه  ساحل  می رسد !

نوشته شده در شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

می گن وقتی یه زن به یه مرد می گه سردمه؛

 مردها 3 دسته اند: اونی که پالتوش و درمیاره می ده به زنه!

 اونی که زنه رو بغل می کنه!

اون احمقی که می گه منم همینطور...!

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

می گویند دلتنگت نباشم؛

خدای من!

انگاربه آب می گویند؛خیس نباش...!!!

پ.ن:

"ب" مثل بابا...!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

خدا  به  فکر فرو  رفت :  این  پری  بشود ؟

و   یا  برای  جهانــــم  پیمبــــــری  بشود ؟


 کمــی شبیه  خودم  باشد این ؟  اگر  باشد:

به   شکل  خالق  خود   شاه   دلبری   بشود


خدا  به فکر که :  آیا برای من باشد

و  یا بیاید و زیبـــــای دیگری بشود ؟


به  ذهن داشت که آن را  فقط پرنده کند

به   آسمـــان بدهد تـــا کبــــوتری بشود


نشست تا که اگر  مرد مثل یوسف  را . . .

و  یا  شبیه به مریم، کــــه دختری بشود


ودست برد که از ماه تکه ای . . . نه ! نَکند

اراده  کرد کــــه  تا  مــــاه  بهتــــری بشود


نگاه کرد به آهوکه : این دو چشم؟ اگر،

قشنگتر بکشم چشم محشری بشود


کشید  ماهیِ نازی و کرد قهــوه ای اش

که  در دو برکه دو چشم شناوری  بشود


نخواست  ماهی ِ زیبا اسیر تُنگ  شود

کشید  پلک قشنگی که تا دری بشود


و از عصـــاره ی  انگـور ریخت  بر  لب او

که  هی شراب بریزدکه ساغری  بشود


ولی به آن می خالص لبی اگر برسد

خراب  آن شود و بعد کافــــری بشود

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش


خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش


می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش


خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش


با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش


دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش


دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش


هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش


خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش


دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گــاهــی دلـــــم هــوس شیطنــــت میکنـــد

از همـــان شیطنـــت هایـــی کــه

حــــرف تـو پشــت آن بنــد اســـت

که میگــویـی :

"مگــــه دستـــم بهـــت نرســـــه . . ."

نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی


ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی


آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد

چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی


من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی


دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی


گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی


در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است

می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی


می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگترین آدمها جا بشوی


بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گـاهـی سـعــی مـی کـنـد ،

مـردانـه بـازی کـنـد !!!

مـردانه کـار کـنـد ...

مـردانـه قـدم بـردارد،

مـردانـه فـکـر کـنـد،

مـردانـه قـول دهــد،

امـا هـر کـاری هـم کـه بـکـنـد،

زن اســت... !!!

احـسـاس دارد!

لـطـیف اسـت!

یـک جـا عـقـب مـی نـشـیـنـد و مـحـبـت تـو را مـی خـواهـد

زن اسـت دیـگــر ... !

نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ایـن روزهـــا...

احســــاسم دم َدمــــی مــــزاج شـــده

گاهــــی آرام...!

گاهـی بـــــــــــارانـی...!

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

قــدیــــم هــا،همــه چیـــز بـــوی مـــاندن می داد!

حـــتی بیســـکوئیت هــا هـم " مـــــادر " بـودند!

امــا؛ حـالا حـتی بیســکوئیت هــا هـم " Hi-bye " شـده اند...!!!


نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هم از توهیچ،در این رهگذر نمی خواهم

وهم حضور تو را، مختصر نمی خواهم


اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم


تویی که از من و پنهان من خبر داری

کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم


زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنر شناسم و شبه هنر، نمی خواهم


بخواه تا اثری باز جاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر،نمی خواهم


به عمر یک غزل حافظانه با من باش

فقط همین و از این بیشتر نمی خواهم

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بـهـتـریـن مـِلاک ،

بـرایِ شـنـاخـت مـیـزان عـشـق دو نـفـر بـه یـکـدیـگـر ...

ایـن اسـت کـه :

تصویـرِ پـیر شدن آنها درکنـار یـکدیـگر،هـردو راخوشحـال کنـد...


نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

می خواستم که نثر ... ، به شعری بدل شدی

می خواستم سپید بگویـــــــم ،غــــزل شدی


زنبور شد غزل ، به لبت پر کشید و بعد

آمد نشست روی لبانم ، عسل شدی


کم کم مکیده شد عسل و داغ شد تنم

آنقدر تا کــه ذوب شدم ، بعد حل شدی


حالا اگر از آن توام ، من بغل شدم

حالا اگر از آن منی ، تو بغل شدی


یک لحظه خواستی که به قدرت نمایی ات

کاری کنـی کــه زنده نباشم ، اجل شدی


پس لا اله واحـــــــدُ کانَ  شریک له

مثل پری رسیدی و عزّ وجل شدی


نـــه ، لا الـه الا تـــو ، مـی پرستمت

بی شک تویی که باعث کفر از ازل شدی


حالا خدا شدی و به من وعده می دهی

تو هم به آن خدای قدیمی ، بدل شدی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

 

شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟

ای نفس سرخ وسوسه ها, سیب می دهی؟


هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نو

می خواهم از خدا به دعا, سیب می دهی؟


آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست

جان می دهم به نقد بها, سیب می دهی؟


از باغ تن نه- آه...!- به آدم ز باغ روح

حوای من! خدای نما, سیب می دهی؟


این کفر نعمت است اگر دست رد زنم

وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی


سر می برم به پای تو پرهیز عشق را

هنگام که بدون حیا, سیب می دهی


از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد- سبد

یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!


دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت

این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟

نوشته شده در شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید...

اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید...

اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید...

اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید!

اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.

اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید، یاد بگیرید:

کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید...!!!


نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد


هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد


این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت ،

آبروی مردمان محترم را می برد


اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد


بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر ،

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد


در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد


کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هــر شـــب،مـوهـــایم را شــانه مـی زنــــم و مـی خــوابـم...

صـبحگـــاهـان،مـوهــایم پـریشــتان است...

مـن هـر شــب خــواب نـوازش هـای تــو را مـی بیـنم...!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مردی نصفه شب در حالی که مست بود اومد خونه و

دستش خورد به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشت،

 کوزه میوفته زمین و میشکنه! ومرد هم همونجا خوابش می بره…

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه…

صبح که مرد از خواب بیدار شد

انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده …

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته رفت اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …

که متوجه یه نامه روی در یخچال شد که زنش براش نوشته بود:

"عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ،

من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم.

زود بر می گردم پیشت عشق من،

دوست دارم خیلی زیاد…."

مرد که خیلی تعجب کرده بود

رفت پیش پسرش و ازش پرسید که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش گفت:

دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی

و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره

تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی :


"هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن!من ازدواج کردم…!"
 
"بسلامتی همه ی مــــــــــردای پاک..."

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم


چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم


نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم


اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم


چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم


یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم


سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

بیایید کمی هم مــرد باشیم!

زیر بـارون اگر دخــتری رو سـوار کردید؛

جـای شمـاره به او امنیــت بدهید

او را بـه مقصـد مـورد نظـرش برسانید،

نــه به مقصـود مورد نظـرتان !

بگذاریـد وقـتی زن ایــرانـی ،

مـرد ایـرانـی را در کــوچه ای خلــوت میبیند؛

احســاس امـنیــت کند ؛ نـه احســاس تـرس...

بیایید فـــارغ از جنـســیت،

کــمی هـم مــَــرد باشـیم...!!!

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

"رابـــطـه" هـــا

در دوحــــالـت زیـبـــا می شــونـد:

اول؛ پـیــدا کــردن شــباهـت هـــا...

دوم؛ احـــتـرام گـذاشــتـن بـه تـفـــاوت هـا...!!!


نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زمین سرد است و ساکت

    آسمان خاموش نه بادی می وزد اینجا نه بارانی!

درختان سبز، در دانه نهان گشتند

نه رودی
            کوه نه!

                        ابری
                                   نه دریایی!
    زمینی پست و خشک

خالی ز هر جنبنده ای

تنها و بی کس
                بی پرنده  بی نسیم

                               بی آب بی دانه!

فتاده گوشه ای از کهکشان در انتظاری دور می چرخد!

سوال این است که آدم هیچ پیدا نیست!

... و آدم نیست

الا در بهشتی سبز و خوش

  شاداب و سرزنده
                       پر از نعمت
                                     عدالت
                                             شادی وامید و تقوا
زیستگاه آدمی تنها!

                  به هر سو میرود

        اینجا و آنجا

               این مکان و آن مکان

              هر میوه ای رنگی

گلی با بوی خوش زیبا

            ز هر نوعی ، ز هر جایی

روان است آب در بستر

      صدای چهچه مرغان

         نوای پیچش باد و نسیم

                  در برگ آن طوبی

                        که جان را می نوازد

نغمه زیبا و پر مهرش

       طعامی خوش

            شرابی چون عسل

                   در نهرها جاریست

                      همه زیبایی و لطف و طراوت

                                      جایگاهی امن!

... ولی آدم پریشان است

                  ز اندوه و غمی پنهان

                            روانش سخت بیمار است!

بزرگ دادار یکتا بنگرد او را

       که تنها

در خود و خویش است

و اکنون

        گاه لطف و مهربانی

             بخشش و جود است

                  به قدرت آفریند نیمه او را!

و اینک آدم و حوا

          دو جسم و یک روان!

               شاد و بسی خوشدل

                        به هر سو می روند

سرمست از لطف خداوندی

               که تنهایی فقط

                      ذات خداوند است!
پس چه شد؟

          ابلیس چون آمد؟

                        چه افسونی چه فکری

حیله ای افکند تا حوا به دام افتاد؟!

چرا حوا؟
            و نه آدم!
                         پس چرا اینگونه شد؟!
گندم کجا بود؟

        از کجا آمد؟

                ... و شاید سیب بود

از سرخی و خون و لجاجت!

منع خوردن
              حد و مرز
                          آزادی نسبی!
                                               یا اطاعت ، پیروی
گردن نهادن بر کلام و نهی او

               آزمونی سست و ساده؟!
هر چه بود

           اینک زمان قهر و تنبیه و مجازات است

      نیمه ای آن سوی لطف و مهربانی

بخشش و رحم است

      وقت راندن

طرد گشتن از بهشت پر ز نعمت

راحتی
          آسودگی
                     خوبی
                             صفا

کوتاه مدت از برای آدم و حوا

و پرسش همچنان در جای خود باقیست

چرا حوا؟
            چرا گندم؟
                         چرا سیب و چرا ابلیس؟

                      چرا بی اذن وارد شد

درون آن حریم پاک؟

       چرا حوا به دام افتاد؟

                 چرا آدم موافق بود؟

... و اکنون من کجایم؟

ما کجاییم؟

این همه بیداد و ظلم از چیست؟

            این گناه مادر من بود؟!

        یا پدر اینگونه بی باک از جسارت

از عقوبت چشم بربست و بسی

غافل ز تلبیس و ریا

          بار سفر را بست؟!
و پرسش

همچنان باقیست

               چرا حوا؟
                            و نه آدم!
                                        شاید آدم و حوا؟!
و نه گندم نه سیب

            تنها خطایی ،اشتباهی!

کنجکاوی ذات انسان است!

        و من در این معما
 
                خسته از تبعید

                دنبال جوابی ساده می گردم :

گناهم چیست؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

بچــــه از باباش پرسیــــد: بــابـــا؟؟؟

قشنگـــترین کـــاری کـه واسه مــن تـــو دنیــــا انــجام دادی رو یــــادت میاد؟؟؟

بــابــــا: آره بـــابـــا جون یــــادم میـــــاد چــــــه طور؟؟؟

بچــــه: میشـــــه بگــــــــی چـــــی بــــوده؟؟؟

بــــابـــا : میشـــــه عــــــزیزم...

" مــــن از بین این همــــه زشتـــــی هــای تـــوی دنیــــا ،

قشنگــــترین و مــــهربون تــــرین مــامــــان دنــــیا رو برات پیدا کــردم... !!!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام


دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام


دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام


بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

اگـــه ....

خـــدا ، دخــترای مهـــربـون رو نمــی آفــریـد...

هـمـــه ی عـروســـک هــای دنـیــــا

یـتیـــم می شـدنـد ....!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

خوردن سیب مسلم شده است

سوراخراج فراهم شده است



او که یک عمر عبادت می کرد

با زنی کامله محرم شده است



دست او دور کمر وسوسه وار

وارد این ور عالم شده است



ناگهان شب شدو. . . سانسور کنم

چون کمی رابطه درهم شده است



صبحگاهان که کمی هوش آمد

دید این جاذبه مبهم شده است



بود دربستر او حوایی

تازه فهمید که آدم شده است

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

"آدم"

باید عین بَسته پُستی سفارشی باشه...!

یکی باشه همیشه تحویلش بگیره ،

بگیرتش تو بغل؛

امضا هم بده که ؛

تحویل گرفته شده و پس داده نمی شود...!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هرچه مغرور تر باشـــــی ، تشنه ترند برای با تو بودن...

و هرچه دســـت نیـــافتنـــــی باشی،

بیشتر به دنبالت می آیند...

امان از روزی که غروری نداشته باشی،

و بی ریا به آنها محبت کنی...

آنوقت تـــــورا هیچوقت نمیبیند...

ســــاده از کـــنارت عبور میکنند... !!!

نوشته شده در جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بیا بیدار و بی تابم، دلم آغوش میخواهد

 مرا محصور کن در خود، تنم تن پوش میخواهد



 ببین دستان سردم را، بپرس احوال قلبم را

 ببوس امشب لبانم را، که او هم نوش میخواهد



 نگاهی کن به چشمانم، بکش دستی به موهایم

 فدای شانه های تو، سر من دوش میخواهد



 دلت را با دل تنگم؛ یکی کن مهربان من

 که حسرت های دیرینه کمی پاپوش میخواهد



اگر پرحرف و پر دردم، غم عشق تو سنگین است

نگو ای نازنین این زن، فقط یک گوش میخواهد



 من از ابراز احساسم، نباید دست بردارم

 اگر چه چشم ظاهربین، مرا خاموش میخواهد ....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

"شما"

گرچه واژه محترمی است؛

اما...

"تو " شدن لیاقت میخواهد...!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ...!

"ﻣﻦ"..!

ﭼﻪ ﺩﻭﺣﺮﻓﯿﻪ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰﯾﺴﺖ؛ ﺍﯾﻦ"ﻣﻦ"

ﻧﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ!ﻧﻪ ﻋـﺎﺷﻖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻧﮕﺎﻫﯽ !

ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺖ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﭘﺮﺳﺖ ....!

ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ ... ﺧﻮﺩ ِﺧﻮﺩﻡ !

ﻣﺎﻝ ِﺧﻮﺩﻡ !

ﺻﺒﻮﺭﻡ ﻭ ﻋﺠﻮﻝ، ﺳﻨﮕﯿﻦ، ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ،مغرور،قانع...!

ﺑﺎ یک ﭘﯿﭽﯿﺪﮔﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯿﻪ ﺯﯾﺎﺩ!!!

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ :

ﭼﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯽ ،ﻧﻪ ﺳﯿﺮﺕ ﺁﺩﻣﯽ!

هیچ ﻧﺪﺍﺭﻡ!

 ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺑـــــــﺮﻭ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﻦ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﻤﻨــــﻮﻉﺍﺳﺖ...!

نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

یه حالی دارم این روزا...

نه آرومم نه آشوبم...!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زندگی جان ، عزیزم !

اگه افتخار میدی چند قدمی باهام راه بیا . . .!!!


نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی
 
من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی
 
 
نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز
 
آخر از این نیمه جانم نیز، سیرم می کنی
 
 
این مطیعِ محض، دست از پا خطا کِی کرده است؟
 
پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟
 
 
سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام
 
رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!
 
 
تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
 
آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !
 
 
من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام
 
می کُشی یکباره آیا ، یا اسیرم می کنی؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

هـــوای دو نـفره داشــتـن،

نـه ابـــر می خواد ، نـه بـــارون؛

فقط کـافیـسـت حـواسمـــان بـهم بـاشـــد...!

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

وجودمان گاهی، چه گرم می شود؛

به یک "دلخوشی کوچک"

به یک "هستم"...

به یک "کجایی؟"

به یک "خوبی؟"

به یک "حضور"...

به یک "سلام"...!!!

نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!

عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم !


مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد -

ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم


شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!

پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!
 

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است

هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

 
دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی -

صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم
 

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت

بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!



شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام

یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!



هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!



نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!

این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!



در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!



کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟



بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

کـــُــدام اَبــــــر از ســـــر تـــــو گــذشـــــتـه

کـــــه مـن،

مَســــــت بـــــــارانــم...؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

روی دنیــــــا ببند پنجــــره را، تا کمــــی در هـــوای من باشی

چـــــون قرارست بعـــــد ازاین تنــــها، بانوی شعرهای من باشی


چنــــــد بیتی به یـــــــاد تو غمـــگین...چند بیتـــی کنار تو لبخند...

عصرها عشـــــق می زنـــد به سرم، تلخ وشیرین چای من باشی


من بخـــوانم تو سر تکـــــان بدهی، تو بخــوانی دلم تکان بخورد

آخرِ شعــــــر ازخــــودم بـــــروم، تــو بمانـــی صدای من باشی


من پُـــــرم از گنــــــاه و آدم و سیب، از تو وعاشــقانه های نجیب

نیتــــت را درســـت کن این بــار، جای شیطــــان خدای من باشی


با چــــــه نامی تو را صـــــــدا بزنم!؟ آی خـــاتون با شکوه غزل!

"عشق"هرچند اسم کوچک توست،دوست دارم"شما"ی من باشی


کـــــــاش یک شب به جای زانــــوی غم،شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یــــک لحظه جـــای من باشی


شــــــــاید این بغـــــــض آخرم بـــــاشد، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ای برای خــــودت، فکر چتـــــــری بــــــرای من باشی


بیت آخر همیشـــــه بـــــارانی ست... هر دو باید به خــانه برگردیم

این غـــــــــزل را مرور کــن هر شب، تا کمی در هوای من باشی

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

اینکه شاهد ذوق و هیاهوی خرید "هدیه روز پدر" باشی

و محروم از لمس این حس،

رها میکنه بغض بی صدا و کهنه ای روکه

سالهاست توی گلوت خونه کرده...!

❀❀❀❀

پ.ن:تلخه برای بوسیدن ،

بجای صورت گرم پدر،یه سنگ سرد رو جایگزین کردن..!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

قصه از آنجا شروع شد که از"عادت کردن" فرار کردیم

و به "فرار کردن" عادت!

قصه از روزی شروع شد که از"دلگرمی" تبدیل شدیم به"سرگرمی"...

از لحظه ای فهمیدیم تنها شده ایم که؛

شروع کردیم به خوردن قهوه"تلخ" بدونه ذره ای "شکر" …

و اینگونه بود که شروع کردیم انکار اشکهایمان را …!!!


 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مجنـــون؟ نه ! من باید خـودم جای خودم باشم

بایــــــد خـــــودم بی واژه لیــلای خودم باشم


عمـــــری مرا دور تو گــــــردیدم دمی بگذار

گــــرداب نــا آرام دریـــــــــای خودم باشم


شیــــدایی شب هـای بی لیـــلا به من آموخت

بایــــــد به فکـــــر روح تنهــای خودم باشم


بیهــــوده بـــودم هرچـــه از دیـروز تا امروز

بایـد از امشــــب فکـــر فــردای خودم باشم


بگــــــذار من هم رنـگ بی دردی این مردم

در گیـــرودار دین و دنیــــــای خودم باشم


اما نه! من آتش به جـــــانم ،شعله ام ، داغم

نگذار یک پـــــــروانه هم جای خودم باشم


حیف است توخــاتون خـواب هر شبم باشی

اما خــــودم تعبــیر روًیـــــای خودم باشم


من مرغ عشـــقی خسته ام،کنج قفس تاکی

آییـــنه دار بی کســی هــای خـودم باشم


بایــد تودر آیینــه ام باشی تو! می فهمی؟

حیف است من غرق تمــاشای خودم باشم


حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایــه ای افتـــاده درپای خودم باشم


باید ردیف شعــــر را  لَخــــتی بگردانم

تا آخـــرین حــرف الفبــای خودم باشم


هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفتــــه لیلای خودم باشم

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

من مانده ام و16جلد لغت نامه !

که هیچکدام از واژه هایشان،

مترادف "دلتنگی"  نمیشود!

کاش دهخدا میدانست دلتنگی درد دارد؛

معنا ندارد...!

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

شبیـــه قطره ی بـــاران که آهـن را نمی فهمد

دلم فرق رفیــق و فـــرق دشمن را نمی فهمد



نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبــــای دلت، معنـــــای نشکـن را نمی فهمد



هــــزاران بار دیگــر هم بگـــــویی دوستت دارم

کسی معنـــای این حرف مبـرهـن را نمی فهمد



من ابراهیم عشقـــم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیــری که گردن را نمی فهمد



چــــراغ چشـــم هایت را برایــم پست کن دیگــر

نگاهـــم فـــرق شب با روز روشن را نمی فهمد



دلم خون است،تاحدّی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد



بـــــــرای خویش دنیــــــایی شبیــــه آرزو دارم

کسی من رانمی فهمد،کسی من رانمی فهمد

نوشته شده در شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

"کمی تامل..."

شیـر و رفقـاش نشسته بودن و خوش میگذروندن.....

بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:

"آُه! اُه! ساعت 11 شده! باید برم! خانم خونه منتظره!"

گاوه پوزخندی میزنه و میگه:

 "زن ذلیل رو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی!"

شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:

"توی خونه یه شیـــر منتظرمه ! نه یـه گاوی مثـل تــو !!!!"

بسلامتی همه شیــــرها...

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

امـشب،

شـب آرزوهـا ღ 

 آسمـان پـُر از برق ستارگــان اسـت!

امـشب، هر دعـایی  ستـاره ای خواهـد شـد ...

و در پهـنه­ ِ آسمـان خواهـد نشست...

بیـا ستـاره هـای هم را نـظاره کنیـم و بر هـر کـدام آمیـن بگوئیم...!

شـب آرزوهـا،(لیلـة الـرغایـب) برهـمه مبـــارک


نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

مرد خوب،

باید لا اقل یک قصه آرام بلد باشه…

برای وقتهایی که عشقش بیقراره و نمیخواد از بی قراریهاش حرف بزنه…

برای وقتهای که عشقش لج کنه…

بهونه میگیره…

بغض میکنه…

قهر میکنه…

برای وقتهایی که عشقش بچه میشه…!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دختر اســـت دیگر...

گاهی دلـــش می خواهد بهــانه های الکـــی بگیــرد

به هـــوای ِ آغـــوش ِ تو

شــانه هــای ِ تو...

 که بعــد ، تــو

آرام

خیــــلی آرام

در گوشـــش زمـــزمه کنـــی:

ببین من دوسـتت دارم ،خُــــــب... ؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

شــاید یـــادتون نیاد... اونــوقت هـــــا بجــای شمــــاره ،

"دل" میـدادند!

 دل...!



قدیـــما هــزار ســاعت "عشــق" بود و
 
یــک بوســه یواشـــکی...  

الان هـــزار سـاعت بوســه علنی هست و

دریـــغ از یک لحـظه "عشــق"...!



در قـــرن مـــا تعریـف "عشـق" گِــره خـوردن "تـَــن ها "ست!

 نـه پیـــوند قلــــب ها....!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

اغلب فکر میکنیم، اینکه یاد کسی هستیم؛

و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم ، منتی است بر گردن او!

غافل از اینکه اگر یاد کسی هستیم،

این هنر اوست ، نه هنر ما . . .!!!

نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

گاهــــــی دِلـــــــم ، تفـــــریح ناسالم می خــــــــــــواهد...!

مثــــــل فکر کــــــردن به تــــو!!! . . .


نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

انتهــــای شک اگـــر انـــــــکار باشد بهتــر است

هر خطـــــــای فاحشی یک بار باشد بهتر است

 

مهر کس را بی گــــــُدار از قلب خود بیرون نکن

قبل هـــر اخـــــــراج اگر اخطار باشد بهتر است

 

هر که می خواهد به دست آرد دلی ازسنگ را

در کنـار صدق اگــــر مکار باشد بهتــــــر است

 

بیــــــم خواب آلــــودگی دارد مسیر مستقیـم

راه اگر پرپیـــــــچ و ناهمـــوار باشد بهتر است

 

روبروی خـــانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد

جای چشــــم پنجــــره دیوار باشد بهتر است

 

بوسه با اکـــراه شیرین تر از آغوش رضاست

گاه جـای اختیـــار اجبـــــار باشد بهتــر است

 

بوســه هــای مخفیانه غالبا شیریـــــن ترند

پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است

 

در کنــــارم در امـــــانـــی از گـــــزند روزگار

گل میــــــان بازوان خـــــار باشد بهتر است

 

گیســـــوانت را بپیـــچ این بار دور گردنــــم

گاه اگــــر اعـــدام در انظار باشد بهتر است

 

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی

گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است

 

چشم عاشق چون نــداند قدر روز وصل را

دائمـــا در حسرت دیــدار باشد بهتر است

 

شکوه های کهنه اماچون لحافی چرکمُرد

بعدازاین هم گوشه  انبار باشد بهتر است

 

قیمت دنیــــای جاویدان بهای مرگ نیست

زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
 

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
 

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
 

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
 

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
 

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست
 

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
 
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
 

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
 
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست
 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
 
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
 
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
 

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
 
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

دختر بچه 5 ساله ای از برادرش پرسید :عشق چیست؟

برادرش جواب داد:

عشق یعنی اینکه تو هرروز شکلات های

توی جیب کیف مدرسه ام رو برمیداری،

و من روز بعد ،آن ها را درهمان جای روز قبل می گذارم...!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

زنـدگی هیــــچوقت انـدازه تنم نشــــد!

حتـــــی زمــانی کــه:

خــــودم بُـــریدم و دوخـــتم...!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

گاهی دلم میخواهد،

 کفش هایم را تا به تا بپوشم !

تا ببینم هنوز

کسی حواسش به من هست یا نه؟؟


نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت ،بخندی

دلت بگیره،ولی گریه نکنی!

دلت بگیره،ولی دلگیری نکنی!

شاکی بشی،ولی شکایت نکنی!

گریه کنی،اما نذاری اشکات راه پیدا کنن!

خیلی چیز هارو ببینی،اما ندیدش بگیری!

خیلی حرفا رو بشنوی ولی نشنیده بگیری!

خیلی ها دلتو بشکونن و تو .......

و تو فقط سکوت کنی.....

نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط رزا نظرات () |

عشـق بعضـی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قـــــرارم کـرده و گفتـه صبـوری بهتر است


توی قرآن خوانده ام...یعقـوب یـادم داده است:

دلبرت وقتی کنـــــارت نیست کوری بهتر است


نامه هـــــایم چشــم هــــایت را اذیت می کند

درد دل کـــردن برای تو حضـــــوری بهتر است


چــای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطـــر هل و گل های قوری بهتر است


من سرم بر شانه ات؟ یا تو سرت بر شانه ام؟

فکر کن جانم، اگر باشم چه جوری بهتر است ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط رزا نظرات () |

Design By : Mihantheme