ღ !قرارمان،فصل انگور!شراب که شدم بیا،تو جام بیاور،من جانღ
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد ! و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا کرد، غافل ازاینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد، خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی پیرمردشد!!! "قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم " کاسه ی هفت آسمان ، گر بشکند،فکرش مباش! ظرف دل گر بشکند، وانگه قیامت می کند...!!! ما از اون پیرمرد، پیرزنای بی آزاری میشیم که: حوصله ی کسی رو سر نمیبریم ! یه لپ تاپ بهمون بدن همه چی حله!!! چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خداحافظی، خداوند زن را از پهلوی مرد آفرید. نه از سر او، تا که حاکم بر او باشد... نه از پای او ، تا لگدکوب امیال مرد گردد. بلکه ، از پهلوی او ،تا برابر او باشد. و از زیر بازوی او، تا مورد حمایت او باشد. و از نزدیک ترین نقطه به قلب او، تا معشوق او باشد! ღ ღ ღ پس نوشت: با مردی باش که : رژ لبت رو خراب کنه نه ریملت رو... "روز زن مبارک" زن: میشه توی کار باغچه کمکم کنی؟ ساکت که میشینی، میذارن پای جواب نداشتنت! داری جون می کنی تا حرمت هارو نگه داری...!!! گاهی دلم میخواهد بروم… یک گوشه بنشینم، پشتم را بکنم به دنیا… پاهایم را بغل کنم و بلند بلند بگویم: من دیگه بازی نمیکنم!!! آن کس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند، بیدار کنیدش که بسی خفته نماند! لنگان خرک خویش به منزل برساند، در جهل مرکب ابدالدهر بماند! بعضیها یــار نیستن... بــارن! وقتی که میرن ، آدم احساس میکنه "سبک" شده ...!!! بیا بهم تبریک نگو ،فقط سکوت کن! اما خودت بجای من ،شمع هارو فوت کن! با یار چو آرمیده باشی همه عمر هم آخر کار رحلتت خواهد بود دلم یک جای دنج میخواهد به یک نفر ، مسلط به زبان آدمیزاد، برای رفع پاره ای دلتنگیها نیازمندیم!!! "تونل ها " ساقه شکستن، قانون طوفان است! تو نسیم باش و نوازش کن... می آیند، می زنند، می روند، می خندند؛ گاهی دشنام هم می دهند...! خیالی نیست! گر خیالی هم بود؛ دگر مدتیست که نیست...!!! پ.ن :لعنت به همه ی قانون های دنیا که در آن شکستن "دل" پیگرد قانونی ندارد . . .! "رفاقت" مثل آدم برفی می مونه! درست کردنش آسونه... اما نگه داشتنش خیلی سخته!!! اونی که میگه : بدون تو نمیتونم زندگی کنم ، به " نبودنت " فکر کرده!!! اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! اینجا گم که مى شوى، به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند ...!!! زین پس ... تنها ادامه میدهم، در زیر باران... من نه چتر دارم نه یار!!! همیشه باید کسی باشد، که معنی سه نقطه های آخر جمله ات را بفهمد...!!! گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود! گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد. گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود! گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند! مراقب بعضی یک ها باشیم! در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . . دیر باریدى باران ! گاهی خدا، آنقدر صدایت را دوست دارد که... سکوت می کند، تا تو بارها بگویی: خدای من...!!! همه برایم دست تکان دادند، اما...! کم بودند دستانی که تکانم دادند. "دوست" و" دست" بسیار است... ولی، "دست دوست" اندک!!! شاید اگر... انسانیّــــــــــــت هم مارک دار بـــــــــــــود، خیلی از آدم ها آنرا به تن می کردند …!!! کاش... دستانم ،آنقدر بزرگ بود که می توانستم همه سرخوش و دلگرم ، و سرشار از مهربانی، کوله باری مختصر می بندیم تا شنیدن و سکوت، دو کلمه ی هم خانواده اند! و پایه اصلی رفاقت اند!!! زیرا... فقط یک دوست واقعی است، که می تواند تو را بشنود وقتی که ساکتی...!!! حکایت ما آدم ها، حکایت کفشاییه که اگه جفت نباشند ... هر کدومشون هر چقدر شیک باشند ، هر چقدر هم نو باشند ،تا همیشه لنگه به لنگه اند ... کاش خدا وقتی ادم ها رو می آفرید جفت هر کس رو باهاش می افرید تا این همه آدمای لنگه به لنگه، زیر این سقف ها به اجبار خودشون رو جفت نشون نمی دادند...!!! یا مقلب ، قلب من دردست توست! یا محول ، حال من سر مست توست! کن تو تدبیری که در لیل و نهار حال قلب ما شود همچون بهار... ღ ღ ღ ღ سال نو مبارک! ღچه سنت قشنگیه، به دست آوردن دلاღ ღخط کشیدن رو دفتر جدول ضرب مشکلاღ ღچه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه هاღ ღهمیشه مهربون شدن، درست شبیه قصه هاღ ღچه سنت قشنگیه چیدن هفت سین و دعاღ ღسپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها...ღ کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد،ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم... شاید این قفل به دست خود ما باز شود! پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه دل می شستیم... کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی دهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان وکسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم... چنین گفت زرتشت : "بسوزانید بدی را در آتش، تا زآتش برون آید نیکی" پس تو نیز ،چنین کن! ღ ღ ღ آتش زدن بدی ها ، پریدن از سختی ها و روشن کردن عشق و خوشبختی ها ، چهارشنبه سوری،جشن آتش خجسته باد! "دنیا" را بغل گرفتیم ، گفتند: امن است... هیچ کاری با ما ندارد، خوابمان برد! بیدار شدیم ، دیدیم... آبستن تمام دردهایش شده ایم...!!! تنهایی آدم ها، به عمق یه دریاست... اما برای پرکردنش یه لیوان "محبت" کافیست!!! حالم خوب است... اما!!! گذشته ام ، درد می کند...! پس نوشت: همه چی آرومه... سخت است حرفت را نفهمند! سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا می فهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی ... این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند...!!! "دوستت دارم" را برای هردویمان فرستادی! هم من ، هم او... خیانت میکردی یا عدالت ؟!؟!؟ پس نوشت:البته به نظر خودم "لطف" هست، نه خیانت و نه عدالت! دست در حلقهٔ آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد نسبت دوست به هر بیسروپا نتوان کرد چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد یکی زود میرنجه ، زود میره، زود هم بر می گرده! اما ! یکی دیرمیرنجه ، دیر میره،ولی هیچوقت بر نمی گرده...!!! تمام سپاسم، از آن کسی است ، که به من نیازی نداشت اما! فراموشم نکرد...!!!
دلم میخواهد کسی «باشد»،
«خوب» باشد...
«مهربان » باشد...
« بس» باشد...



یعنی:نذار برم! یعنی برم گردون...!!!
سخت بغلم کن...!
سرمو بچسبون به سینه ات بگو:
خداحافظ و زهرمار! بیخود کردی میگی خداحافظ !
مگه میذارم بری؟! مگه الکیه؟!
مرد: تو فکر کردی من باغبانم؟
زن: میشه توی تعمیر دستگیره در کمکم کنی؟
مرد: تو فکر کردی من نجارم؟
بعد از ظهر مرد از سر کار بر میگردد و میبیند
همه چیز درست شده است ... ...
مرد: کی دستگیره در رو درست کرد و باغچه را رو به راه کرد؟
زن: مرد همسایه و در ازاش ازم خواست
یا یک همبرگر بهش بدم یا یک بوس!
مرد : حتما تو به او همبرگر را دادی!
زن: تو فکر کردی من گارسون رستورانم؟
نتیجه اخلاقی : همیشه از انتقام خانمها بترسید
عمرا بفهمن ،

آن کس که بداند و نداند که بداند
آن کس که نداند و بداند که نداند
آن کس که نداند و نداند که نداند

لذات جهان چشیده باشی همه عمر
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر

آرام و بی تَنِش...
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی!
تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد...
مثلا آغوش تو !
ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم ،
راهی برای عبور هست …
ما که کمتر از آنها نیستیم ، پس نا امیدی چرا . . . ؟؟؟



حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم!!
میخواهم تنهایی ام رابه رخ این هوای دو نفره بکشم....!
باران نبار !
![]()
![]()
![]()

دیر...
من، مدت هاست در حجم نبودن کسى خشکیده ام...!!!

چرخ و فلک دنیا را به کام تو بچرخانم !!!

همقدم شویم روزی مبارک را با بهار؛ بهاری دلکش، بهاری زیبا، بهاری مغرور!
تو هم با دیگران همقدم شو؛
برخیز و بیا «بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت».
بیا تا جانی تازه کنیم.
در این هوای دلانگیز، جانمان را با جان طبیعت گره بزنیم و سبز و سرزنده شویم؛
که هوا پر از بوی عشق است؛
بوی بودن، بوی زندگی.
همه جا بهار می وزد و جان طبیعت، تازه تر از جان هایی است که دیروز متولد شده اند.
بیا دل به بادها گره بزنیم و جانمان را به دست نسیم بدهیم!
و خویش را به دست مستی بادها بسپاریم؛
همچون پیراهنی ناآرام که در بادها به دنبال آرامش می دود کوه و در و دشت را.
بیا چشمهامان را به رودها بسپاریم تا سرمست شویم و جانمان آکنده شود ،
از یاد یاری مهربان که طبیعت را همزاد طبع ما آفرید!
و ما را در خاطره طبیعت جا گذاشت، همچون بهار.
برخیزیم و خاطرمان را از خاطره های بهار رنگ کنیم!








آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسونی که کند خصم، رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
بجز ابروی تو، محراب دل حافظ نیست

| Design By : Mihantheme |

