حسن زنگانه:

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!

چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !


هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت

سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !


خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار

بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !


چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان

و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !


خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست

تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !

/ 3 نظر / 7 بازدید
رضا

سلام. چقد دلم تنگ شده بود واسه اینجا

رضا

میام سر میزنم بهت! عالی بود مثه همیشه

علی

سلام بر دوست گرامی ام شعر زیبایی است[گل]