استاد محمدعلی بهمنی:

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم


یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم


یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

/ 6 نظر / 4 بازدید
zahra

خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی به پایان امد این دیدار پنهانی...

zahra

خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی به پایان امد این دیدار پنهانی...

علی

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این ماه شریف عید سعید فطر را بر شما و خانواده محترمتان تبریک عرض نموده آرزوی لحظاتی زیبا و خدایی را براتون دارم[گل][گل][گل]التماس دعا

حدس بزن؟

دراینکه دوست داشتنت توهمی بیش نیست اما باید به انتخاب اشعارت تبرک بگم

حدس بزن؟

دراینکه دوست داشتنت توهمی بیش نیست اما باید به انتخاب اشعارت تبرک بگم

دل آشوب

سلام و عرض ادب مطالب بسیار زیبایی در این وبلاگ جمع کردید و مطالبی که خودتون هم نوشتید زیبا بودن ، همین طور عکس ها باعث افتخاره که بگم لینک تون کردم البته با اجازه ی شما [گل]